برادر اگر رفتي شفاعتمان را بكن
وقتي بالاي سر او رسيدم، ديدم پاي قطع شدهاش را در بغل گرفته و با چشماني بسته در حال نجوا بود.بچهها با مهرباني بدن نيمه جان او را در آغوش ميكشيدند و مي گفتند: «برادر اگر رفتي شفاعتمان كن و به مادرمان زهرا (ع) بگو به دادمان برسد.»

چراغهاي بصره از دور سوسو ميزد و شعله اشتياق ما را براي رسيدن به آنجا بيشتر ميكرد. هدف، بزرگ و پرابهت بود. اين بار تيرهاي رزمندگان ميبايست قلب حزب بعث را نشانه رود. تصرف شهر بصره ميتوانست، شريانهاي حياتي، ارتش عراق را قطع كند و حركت حزب بعث را در سراشيبي، سرعتي بيشتر ببخشد.
اشتياق رسيدن به پشت ديوارهاي بصره، هيجاني خاص در تك تك بچهها به وجود آورده بود.همه در انتظار شروع عمليات، ثانيهشماري ميكردند.
قرار بود سه لشكر براي عمليات محاصره بصره وارد عمل شوند و بعد از گذشتن از خطوط دفاعي دشمن،در جاده اسفالته فرعي بصره كه به نام موقعيت «شهيد آجرلو» نامگذاري شده بود، به يكديگر ملحق شوند.
نحوه عمليات هم بدين صورت بود كه ميبايست لشكر 9 بدر كه متشكل از بچههاي عراقي بود از سمت راست، لشكر 21 علي بن ابيطالب(ع)- بچههاي قم - از سمت چپ و لشكر ما - لشكر 10 سيد الشهدا - از وسط وارد عمل شويم و بعد از گذشتن از خطوط دشمن، بين ساعت 6 تا 7:30 صبح در موقعيت «شهيد آجرلو» به هم بپيونديم.
در موقعيت سوقالجيشي منطقه، پلي وجود داشت كه دو لشكر بدر و علي ابن ابيطالب (ع) از دو سمت چپ و راست اين پل وارد عمل ميشدند و لشكر ما هم از وسط و روي پل ميبايست وارد عمل شود.
عمليات كربلاي 5، با فتح پل «يا زينب» كه يكي از اهداف مهم آن بود، با فتح آن پل، در شب گذشته و با گذشت و ايثار دلاوران بسيجي، شروع شده بود؛ و حالا نخلستاني عظيم و خطرناك در پيش رويمان بود.
*ساعت 4:45 صبح- گردان حضرت المهدي (عج)
دل در سينه آرام و قرار نداشت. نماز صبح را خوانديم و به انتظار فرمان شروع عمليات، لحظهشماري ميكرديم. تمام هوش و حواسم به بيسيم و بيسيم چي بود. لحظات به كندي ميگذشت. شناسايي آنجا، قبلا به عمل آمده بود. جنگ سختي در پيش داشتيم، با مواضع عجيب و مستحكمي كه عراقيها در نخلستان ايجاد كرده بودند. تنها خدا ميتوانست در اين جنگ نابرابر ياور ما باشد.
طپش قلب را در قفس تنگ سينهام به وضوح احساس ميكردم. نگاهم به بچهها بود و از آرامش آنها، آرامش مييافتم. در اين هنگام صداي بيسيم بلند شد و فرمانده گردان،آخرين اطلاعات بدست آمده از منطقه را به ما ابلاغ كرد. موقعيت هر لحظه حساس و حساستر ميشد. ده دقيقه بعد، فرمانده گردان همراه با معاونش با شتاب خود را به ما رساندند و اعلام آماده باش كردند.
ساعات انتظار به سر آمده و زمان وارد عمل شدن فرا رسيده بود. ولوله عجيبي در بين بچهها افتاد و آنها با شور و شوق زيادي، مراسم وداع را با اشك ديده انجام دادند. در اين هنگام تعداد 12 وانت تويوتا به موقعيتي كه ما در آنجا بوديم، وارد شدند.از طرف فرماندهي گردان، مسئوليت پدافندي پل يازينب به گروهان «ايثار» داده شد تا گروهانهاي «جهاد» و «شهادت» بتوانند به راحتي وارد عمل شوند. در همينجا بود كه «حاج حسين فدايي اسلام» به شهادت رسيد.
ساعت 5:15 دقيقه بود كه با خبر شديم كه تلفات بچههاي گروهان ايثار، به حد بالايي رسيده است. روي همين حساب، از طرف فرماندهي گردان، به گروهانهاي جهاد و شهادت دستور حركت به منطقه عملياتي، صادر گرديد. وانتهاي تويوتا حاضر بودند و بچهها سوار شدند و به سمت خط حركت كردند.
تويوتاها در تاريكي محض كه چشم، چشم را نميديد، به حركت ادامه ميدادند. محورها از مين و سيمهاي خاردار پاكسازي نشده بود. و علاوه بر اين مشكل، زمين باتلاقي و پر از دستانداز، موجب كند شدن حركت تويوتاها شده بود؛ لاجرم يكي از بچههاي كارد گردان به نام «كربلايي حبيب چيذري» كه بعدها شهيد شد؛ در جلو ماشينها شروع به حركت كرد و با دادن علامت با چراغ قوه، آنها را به طرف خط هدايت كرد. هوا روشن شده بود و در همين لحظات هواپيماهاي عراقي در آسمان ظاهر شدند و آن منطقه را با بمبهايي كه فرو ميريختند به جهنمي تبديل كردند. يكي از بمبها مستقيما به تويوتايي برخورد كرد و دقايقي بعد، هيچ اثري از آن تويوتا و رانندهاش به چشم نميخورد. بچهها زمينگير شده بودند.
دقايقي بعد كه اوضاع آرام شد، به حركت خود ادامه داديم تا به پل يا زينب رسيديم. به محض رسيدن به پل، چشممان افتاد به قائم مقام لشكر، «حاج يدالله كلهر»، ايشان دستور حركت را به مسئول گردان ابلاغ كردند و قرار شد كه دو گروهان جهاد و شهادت، حركت خود را به سمت نخلستان شروع كنند. حركت را ميبايست از داخل خاكريز دو جدارهاي كه قتلگاه بسياري از بچهها بود، شروع ميكرديم.در همين نقطه بود كه برادر بزرگوار «حاج يدالله كلهر» قائم مقام لشكر به شهادت رسيد و دل همه را به درد آورد. اولين گروهان عمل كننده، گروهان شهادت بود.
گروهان شهادت كه از ما جدا شد، ضربان قلبمان هم شدت گرفت. زمزمه دعا بر هر لبي جاري بود: «خدايا ياورشان باش!»
در حال پيشروي بوديم كه با بيسيم اطلاع دادند، فرمانده گروهان شهادت، «حاج قربان ابراهيمي» به شهادت رسيده است. «حاج قربان ابراهيمي» كه خود را خادم بسيجيها، معرفي ميكرد، در شب عمليات لباس مقدس سپاه را بر تن كرده بود. وقتي از او پرسيدند كه علت پوشيدن اين لباس در شب عمليات چيست؟ جواب داد كه اين لباس را به اين خاطر پوشيدم كه يك قدم به هدف نزديكتر شوم و به مقصود خود برسم. او در همه جا پيش قراول بود و بعد از دستور فرماندهي، بيباكانه بر دشمن بعثي يورش برد و در حال پيشروي به سمت نخلستان، با اصابت گلوله دشمن به شهادت رسيد.
با شهادت «حاج قربان ابراهيمي»، بار مسئوليت من بيشتر شد. به قدمهايمان سرعت بيشتري داديم و از روي پل گذشتيم. وارد نخلستان كه شديم با جنازه حاج قربان مواجه شديم. بالاي سر او جمع شديم و به خونش قسم ياد كرديم كه راهش را ادامه دهيم. بعد از آن يكي از بچههاي پيك بنام «عزيزي» را مامور كردم تا جلو رود و اطلاعاتي بدست آورد. او بعد از مدتي برگشت و گفت كه در جلو چند كانال آب است كه قادر به عبور از آنها نيستيم. با شنيدن اين حرف مسيرمان را عوض كرديم و از سمت چپ و از روي جاده و كنار نخلستان، شروع به پيش روي كرديم و دقايقي بعد به آرامي در سياهي نخلستان فرو رفتيم. در پشت نخلها كمين كرده بوديم و مترصد فرصتي بويدم براي پيشروي. هنوز چند متر جلو نرفته بود كه به يكباره سكوت نخلستان در هم شكست. نخلستان در عرض چند دقيقه به جهنمي تبديل شد. شليك پياپي تيربارها زمينگيرمان كرده بود. از هر سو به سمت ما شليك ميشد. در همان ابتدا، آتش سنگين و جهنمي تيربارها كه از سنگرهاي بتوني و از لابلاي نخلها شليك ميشد،تعدادي از بچهها را شهيد و زخمي كرد. بهتزده و نگران،خط سير آتش دشمن را نگاه كردم. چند تيربار از جايي مشخص، ما را به رگبار بسته بودند. شليك متقابل ما، راه به جايي نميبرد. قدرت حركت از بچهها سلب شده بود. به يكي از بچهها كه نزديكم بود اشاره كردم تا برود و آتش تيربار را خاموش كند. او به محض اينكه از پشت نخل جدا شد تا به هدف نزديك شود، بدنش هدف آماج گلولههاي دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد. بغضي سنگين، گلويم را ميفشرد. با خشم و ناراحتي، به چند تا از بچه ها اشاره كردم و فرياد زدم: «سينه خيز به زمين بچسبد و به آنها نزديك شويد.»
همزمان با پيشروي بچهها، ما هم براي رد گم كردن مواضع آنها را به رگبار بستيم. دقايقي بعد آتش دشمن خاموش شد و با احتياط شروع به پيشروي كرديم. صداي آه و ناله بچههاي زخمي و جنازههاي شهداي به خون آغشتهمان،آتش به قلبم ميزد. با غم و اندوه، دل از آنها كندم و همراه بچهها، در قلب نخلستان فرو رفتم. نخلستان را تا نيمه طي كرده بوديم. به جايي رسيديم كه از حجم نخلها كاسته ميشد. در آنجا نه سنگري به چشم ميخورد و نه از عراقيها خبري بود، از سكوتي كه در پي آن آتش انبوه در نخلستان به وجود آمده بود، به وحشت افتادم. سكوتي سرد و گزنده. چشم به محوطه باز دوخته بودم و با ديدن گودال وسيعي كه به صورت حوضچه نمايان بود، خوره شك و دلهره وجودم را فرا گرفت.
آرامش مرگباري به يكباره منطقه را در بر گرفته بود. يكي از بچهها را مامور كردم تا به طرف حوضچه برود و آنجا را شناسايي كند. او راه افتاد و هنوز به وسط محوطه نرسيده بود كه يكدفعه، تعدادي از سربازان عراقي از داخل حوضچه، سربرآوردند و او را به گلوله بستند. آرامش نخلستان بارديگر شكسته شد. از جاي جاي حوضچه، به سمت ما شليك ميشد. محوطه به گونهاي بود كه اگر حتي گامي به جلو مينهاديم، بدنمان آماج گلوله قرار ميگرفت.
بين ما و حوضچه،تنها يك نخل وجود داشت كه در صورت كمين گرفتن در پشت آن نخل تا حدودي ميتوانستيم بر حوضچه، مسلط شويم و با نارنجك و سلاحهاي ديگر، آتش حوضچه را خاموش كنيم. اما رسيدن به آن نخل كاري بس مشكل بود. بچهها چشم به من دوخته و منتظر دستور من بودند. به يكي از آنها اشاره كردم تا خودش را به نخل برساند. او سري تكان داد و به يكبار از جا جميد. تنها چند متر از ما دور شده بود كه با بدني آغشته به خون بر زمين افتاد. اشكي كه در چشمانم جوشيده بود، برگونههايم جاري شد. نگاهم درچشمان يكي ديگر از بچهها گره خورد. او كه مفهوم نگاهم را درك كرده بود، سري از روي رضايت تكان داد و چند ثانيه بعد، با فريادي از جا جهيد و به صورت زيگزاگ شروع به دويدن به طرف آن نخل كرد. نگاههاي مضطرب و هيجان زده ما به گامهاي او دوخته شده بود، تنها چند متر با آن نخل فاصله داشت كه فرياد درد آلودش بلند شد و بر زمين غلطيد.
آه از نهاد همهمان بلند شد. خشم و كينه دلم را پر كرده بود. با اشاره دست به بچهها اشاره كردم كه چند نفر با هم به آن طرف هجوم آورند. بار ديگر در نخلستان غوفايي بپا شده بود. سه چهار نفر از بچهها از چند گوشه به طرف آن نخل حركت كردند و تنها يكنفرشان بدانجا رسيد. او كار خود را ميدانست. نارنجك از پي نارنجك و به رگبار بستن حوضچه راهي را براي ما باز كرد كه تا حدودي بر حوضچه مسلط شويم. بجاي هر عراقي كه به درك واصل ميكرديم، چند عراقي ديگر جايگزين آنها ميشدند. تعدادي از بچهها زخمي شده بودند و تعدادي هم در پي يكديگر به شهادت ميرسيدند. اگر اينگونه پيش ميرفت، لحظه به لحظه از تعداد بچهها كم ميشد. ميباست از حوضچه رد ميشديم. هدف رسيدن به جاده آسفالته فرعي بصره بود. همانگونه كه تيراندازي ميكرديم از حوضچه رد شديم و آن طرف، در نخلستان فرو رفتيم.
*ساعت 7 صبح
ياراي دور شدن از نخلستان را نداشتيم. درجاي جاي آن نخلستان پيكر شهيدي را به وديعه سپرده بوديم. جاده آسفالته فرعي بصره، در پيش رويمان همانند ماري جلوه ميكرد. چشمانم را پردهاي از اشك پوشانده بود. دلم ميخواست جايي پيدا كنم و در عزاي عزيزان شهيدمان اشك بريزم و عقده دل باز كنم. به خود نهيب زدم و سعي كردم لبخندي بر لب داشته باشم و گرد غم را به ظاهر از چهره بزدايم. بچهها راهي سخت در پيش داشتند. بايد به آنها روحيه ميدادم.
به جاده آسفالت كه رسيديم، خستگي امانمان را بريد و براي چند لحظه روي زمين ولو شديم. دقايقي بعد، به بچهها دستور دادم تا با در نظر گرفتن فاصله لازم شروع به كندن سنگرها يكنفره بكنند.
ساعت 7 صبح بود. قرار بود لشكرهاي ديگر هم در اين ساعت به ما ملحق شوند. اما هيچ نشاني از آنها نبود. خورد و خسته، غمگين و ناراحت، گوش و هوش به اطراف داشتيم تا شايد، نشاني از آنها بيابيم. نبرد سختي را پشت سر گذاشته بوديم، تعداد زياد شهيد و زخمي داغي بود بر دل ما. بيسيم چي را صدا زدم و سعي كردم با ستاد تماس بگيرم. وقتي تماس برقرار شد. موقعيتمان را براي «حاج علي فضلي» فرمانده لشكر مشخص كردم و گفت:«حاجي؛ پس چرا لشكرهاي ديگر نرسيدند؟!» حاجي دلمان را گرم كرد و گفت: «آنها به زودي به شمار ميپيوندند.»
همراه با بقيه بچهها مشغول كندن زمين شدم. زمين سفت و سخت بود و كندن آن به كندي پيش ميرفت. سرمايي را كه در كشاكش نبرد نخلستان و در حجم انبوه نخلها، از ياد برده بوديم، در اين دشت صاف، بيداد ميكرد. سرما آنچنان شديد بود كه دندانهايم به شدت بهم ميخورد. گرسنگي،باقيمانده توانمان را گرفته و كار به سختي و كندي پيش ميرفت. بچهها مضطربانه نگاهم ميكردند. از نگاهشان ميخواندم كه دلواپس دير كردن نيروها هستند. موقعيت بد و دشواري داشتيم. با روشن شدن هوا، عراقيها، ميتوانستند آنجا را قتلگاه ما كنند. نخلستان را پشت سر گذاشته بوديم،اما هنوز منطقه را پاكسازي نكرده بوديم و هنوز عراقيها، با آن حوضچه مرگبار و آن سنگرهاي بتون آرمهشان، در آنجا بودند؛ روبرويمان بصره قرار داشت و سمت راست هم كه در قرق عراقيها بود. در دام مرگگير كرده بوديم. لحظه به لحظه دلهره و اضطراب بچهها بشتر ميشد. با دادن آنهمه شهيد به جاي كه از قبل تعيين شده بود رسيده بوديم و اكنون نه راه به عقب داشتيم و نه راه به جلو. از كل گردان، تنها موفق شده بوديم يك تيم را به لب جاده برسانيم.
بچهها سخت تلاش ميكردند تا دل زمين سخت و سفت را بشكافند. همانگونه كه كار آنها را نظاره ميكردم، فرياد زدم: «بچهها، مواظب باشيد. با خون به اينجا رسيدهايم. كنار هر نخلي دو سه تا شهيد دادهايم.»
زمان ميگذشت و از لشكرهايي كه قرار بود به آنجا برسند، خبري نشد. 8:30 صبح شد، باز هم نيروها نرسيدند. بچهها در سنگرهايي كه تا نيمه كنده بودند، در انتظار به سر ميبردند. نه چيزي براي خوردن داشتيم و نه جان پناهي براي در امان ماندن از سرما؛ بدتر از همه احتمال حمله عراقيها، از پشت سر و از طرف نخلستان بود. به بچهها سر ميزدم و سعي ميكردم تا با گفتن جملاتي به آنها روحيه بدهم.
*ساعت 9:30صبح
ديگر از آمدن نيروها مايوس شده بوديم و خودمان بايد راه چارهاي پيدا ميكرديم. بار ديگر با ستاد تماس گرفتم و وضعيتمان را به آنها اطلاع دادم. تاكيد آنها اين بود كه باز هم بمانيم. تماس با مقر كه پايان يافت، متوجه شديم كه صداي خش خشي از لاي علفزارها شنيده ميشود. يكي از بچهها بلند شد و به طرف صدا رفت لحظهاي بعد، به آرامي جلو آمد و با اشاره انگشت جايي را نشان داد و گفت: «آن طرف، لاي بوتهها، دو عراقي كمين كردهاند.»در كمال خونسردي بچهها را از چند سمت به طرف آنها روانه كردم. چند دقيقه بعد آن دو در محاصره ما قرار داشتند و ناگزير بدون هيچگونه مقاومتي تسليم شدند. بعد از اينكه دستهايشان را بستيم ، آنها را جلو انداختيم و به محل استقرارمان برديم. آنها پريشان بودند و مضطرب. يكي از بچهها با ديدن آنها گلنگدن را كشيد و خواست تا هر دوي آنها را بكشد. او را آرام كردم و گفتم :«بايد از آنها اطلاعات بگيريم.» آنها عرب زبان بودند و مشكل ميتوانستيم گفتههايشان را درك كنيم. دنبال يك مترجم ميگشتم كه يكي از بچهها گفت:« برادر حكمت پناه ميتونه با آنها صحبت كنه.» با شنيدن نام او يك دفعه ياد آن پير عابد افتادم. او مردي بود با تقوا و داراي تحصيلات عالي. برادر حكمت پناه را نزد آن دو عراقي برديم. بعد از اينكه او يكسري حرفهاي عربي را با آنها رد و بدل كرد، رويش را به طرف ما گرداند و گفت: «يكي از آنها بعثي است. آن رذل هيچ اطلاعاتي به ما نميدهد.»
اطلاعات چنداني نتوانستيم از آنها بدست آوريم. مانده بودم كه با آنها چكار بكنم. در وضعيتي كه ما داشتيم، نگهداري از آنها مشكل بود و چارهاي جز كشتن آنها نداشتيم. چند نفر از بچهها را صدا زدم و گفتم: «آنها را ببريد و در نخلستان تيرباران كنيد.» بچهها آنها را پيش انداختند و آماده حركت بودند كه چند نفر ديگر از بچهها شروع به التماس و درخواست كه كشتن اسير گناه دارد و ما نبايد آنها را بكشيم.
نگاهم به چهره وحشت زده آن دو عراقي بود و حواسم در پي درخواستهاي مكرر بچهها. بچهها چنان عاجزانه درخواست بخشيدن آن دو عراقي را ميكردند كه ديگر جاي هيچگونه ضديتي با درخواست آنها را نميديدم. از اينهمه محبت و رحمي كه بچهها داشتند، شگفت زده شده بودم. آنها با چشمانشان، تكه تكه شدن دوستان همرزمشان را ديده بودند، اما در اينجا مردانگي و رفعت شان اجازه نميداد كه شاهد قتل آن دو عراقي باشند.
ناچار آنها را با دستان بسته به يكي از بچهها به نام «هادي ايزدي» سپردم و به فكر گريز از اين مخمصه افتادم. ديگر به كلي از آمدن نيروها قطع اميد كرده بودم. حالا بايد به گونهاي از حلقه محاصره بعثيها خارج شويم. تعدادي از بچهها را صدا زدم و بعد از اينكه به طور خلاصه وضعيتمان را برايشان شرح دادم، گفتم: «موقع عمل فرا رسيده. بايد هر طور شده خود را از اين وضعيت نجات دهيم. براي اينكار هم بايد مقر عراقيها را شناسايي كنيم. روي همين حساب بهتر است من و چند نفر از شما، براي شناسايي، آماده شويم.»
بچهها سر به زير انداخته بودند و به صحبتهاي من گوش ميدادند. داشتم هدفهايي را كه ميبايست شناسايي كنيم، برايشان توضيح ميدادم كه يكي از آنها حرفم را قطع كرد و گفت: «آمدن شما براي شناسايي اصلا ضروري نيست. اگر خداي ناكرده شما نتوانستيد به موقع برگرديد،تكليف بچهها در اين شرايط سخت چه ميشود.»
حرفهاي او به نظر درست ميآمد. وضعيت بچهها در اينجا بد و طافتفرسا بود، اگر منهم نميتوانستم به موقع برگردم، احتمال داشت بچهها نتوانند در برابر مشكلات احتمالي دوام بياورند. ناگزير حرف آنها را قبول كردم و از آنها يك تيم چهار نفره براي شناسايي تشكيل دادم. بعد از اينكه هدف را براي آنها مشخص ميكردم، دو نفرشان را در نوبت اول به طرف نخلستان فرستادم. نفراتي كه براي شناسايي فرستادم عبارت بودند از : شهيد پتراكو، علي عزيزي، علي اكبر جباروند و هادي ايزد.ي
*ساعت 11 صبح
نخلستان همچنان زير آتش توپخانه و خمپاره قرار گرفته بود. ساعتي از رفتن بچهها براي شناسايي ميگذشت اما هنوز خبري از آنها در دست نبود. نگاهم كه به چهره خسته و ملتهب بچهها ميافتاد، بغض گلويم را چنگ ميانداخت. اگر خود را كنترل نميكردم، اشك مثل سيل از چشمانم سرازير ميشد. دلم گرفته بود و چشمانم هواي باريدن داشت. نه راهي به عقب داشتيم و نه راهي به جلو.
بچهها دير كرده بودند. يكي از بچههاي تيم شناسايي را صدا زدم و از او خواستم تا در جهتي كه بچهها رفته بودند، حركت كند و خبري از آنها بدست آورد. دشمن بيامان و وحشيانه اطراف نخلستان را ميكوبيد. با چشماني نگران خط سيري را كه نفر سوم از تيم شناسايي ميپيمود، زير نظر داشتيم. او سعي ميكرد با استتار، خود را به نخلستان برساند. هنوز كاملا از نظرمان دور نشده بود كه فرياد ضعيفش در سفير گلولهها به گوشمان رسيد. بچهها، بغض در گلو و اشك در چشم بر زمين چمباتمه زدند و نگاهشان را به من دوختند. نگاه آنها مثل تيري به قلبم نشست. سعي كردم بر اعصابم مسلط شوم.
از اينكه بچهها به راحتي جان ميباختند و راهي در پيش نداشتم، كلافه شده بودم. تاكنون سه نفر رابراي شناسايي فرستاده بودم. يكنفر از آنها در جلو چشمانمان به شهادت رسيد و آن دو نفر هم كه برگشتند گفتند كه عراقيها عقب را بستهاند. براي شكستن حلقه محاصره، بايد وضعيت دشمن را بررسي ميكرديم. اين بار تصميم گرفتم كه سه نفر را با هم بفرستم. سه نفر را انتخاب و هنگامي كه موضوع را به آنها گفتم، سينههايشان را سپر كردند و دلاورانه با تجهيزات كامل روانه ماموريتشان شدند. بچهها كه گويي بهترين عزيزانشان را رهسپار راهي دور ميكنند، با چشماني غمبار و دلي اميدوار آنها را بدرقه كردند.
ثانيهها و دقيقهها از پي هم به سرعت ميگذشت و خبري از آمدن بچه ها نبود. گذشت هر دقيقه ميتوانست براي ما گران تمام شود. هر لحظه امكان داشت يورش بعثيها آغاز شود. چشم به نخلستان دوخته بودم و در انتظار آمدن آنها قلبم به شدت ميطپيد. در همين لحظه يكي از بچه ها فريادي زد و نخلستان را نشان داد. از سمت نخلستان يكنفر به سرعت به سمت ما ميآمد. نزديكتر كه آمد، شناختمش. يكي از آن سه نفري بود كه در مرتبه آخر براي شناسايي فرستاده بودم. او در ميان نگاههاي متعجب ما خودش را به ما رساند و شروع كرد به توضيح دادن، از بچهها اظهار بياطلاعي ميكرد و در نهايت گفت كه حوضچه و اطراف آن پر است از نيروهاي عراقي، به نظر ميآيد كه آماده عمليات بودهاند. لازم به تذكر است كه در اين هنگام بود كه از وجود بچه هاي گروهان جهاد كه در پل يا زينب آماده بودند استفاده كرديم و آنها بخاطر نجات ما حمله خود را بر دشمن آغاز كردند. و در همين حمله بود كه مسئول گروهان جهاد به نام برادر «افشين كاوه» و معاون او به نام برادر «حبيب چيذري» به شهادت رسيدند. لاجرم به آنها دستور عقبنشيني داديم.
*ساعت 12 ظهر
انتظار و استيصال خستهمان كرده بود. راه از همه طرف بسته و اميدي كه به نخلستان بسته بوديم پر شده بود از نيروهاي عراقي. بچهها منتظر فرمان من بودند. هيچ نقشهاي به ذهنم خطور نميكرد و تنها از خدا كمك ميخواستم. در همين هنگام توپخانه دشمن محل استقرار ما را هدف قرار داد. گلوله پشت گلوله در اطراف و بين ما منفجر ميشد. به بچه ها دستور دادم تا از همديگر فاصله بگيرند و روي زمين دراز بكشند، آنهايي هم كه سنگرشان را كندهاند داخل آن بروند و فقط دعا بكنند. سنگرها نيمه كاره بود و بچهها نتوانسته بودند، زمين سفت و سخت را بدون داشتن ابزاري بكنند. آتش دشمن سنگين بود. اگر وضع به همين صورت پيش ميرفت، كشته شدنمان حتمي بود، بايد كندن سنگرها را تمام ميكرديم. بچهها همانگونه كه سعي ميكردند جان خود را در برابر تركشها و گلولهها محافظت كنند، شروع كردند به كندن زمين سفت و سنگلاخي. دست بعضي از آنها كه پنجه بر زمين ميسايدند خونين بود. انفجارها، پي در پي ادامه داشت و با هر انفجاري صداي يا زهراي (ع)يكي از آنها بر ميخواست و در خون غوطه ور ميشد. برخي از سنگرها در اثر تلاش بچهها به صورت نيمه كاره كنده شده بود؛ آنها فقط ميتوانستند تا كمر خود را در آن سنگرها جاي دهند. در پي آتش سنگين دشمن مجبور شديم خط را از حالت مستقيم به شكل «ال» كه از سه جناح حالت دفاعي داشت تغيير دهيم تا تلفات كمتر شود. در همان حال با مقر لشكر تماس گرفتم و گراي مواضع دشمن را به آنان دادم. چند دقيقه بعد گلولههاي خودي هم همزمان با گلولههاي دشمن در حوالي محل استقرار ما فرود آمد.
به بچهها سر ميزدم و سعي ميكردم با گفتن جملاتي به آنها روحيه بدهم و خودم هم از آنها روحيه بگيرم. در همين حال صداي يا زهراي (ع) يكي از بچهها بلند شد. به سرعت خودم را به او رساندم. بيسيم چي بود كه تا كمر توي سنگر قرار داشت و پاهايش بيرون بود. تركش گلوله توپي كه در نزديك سنگر او منفجر شده بود، يكي از پاهاي او را از ران قطع ميكند. وقتي بالاي سر او رسيدم، از شدت تاثر كم مانده بود كه ناله بزنم و اشك بريزم. او پاي قطع شدهاش را در بغل گرفته و با چشماني بسته در حال نجوا بود و براي چند دقيقه، همه تحت تاثير اين صحنه قرار گرفته بوديم. خيلي زود از آن حالت بيرون آمدم و سراغ امدادگرها را گرفتم. خوشبختانه هنوز دو سه امدادگر در جمع بچهها وجود داشت. آنها به سرعت مشغول مداواي او شدند و بعد از اينكه شريان او را بستند، رانش را از ناحيه قطع شده پانسمان كردند. كارشان كه تمام شد يكي از آنها مرا كناري كشيد و به آرامي گفت: «بايد سريعا او را به عقب منتقل كنيد. اگر تا 5 دقيقه ديگر تحت معالجه قرار نگيرد، به احتمال زياد جانش را از دست ميدهد.» با شنيدن اين حرف آهي كشيدم. نگاهي از سر تاسف به او انداختم و به بچهها گفتم كه او را دلداري بدهند و بگويند تا چند دقيقه ديگر آمبولانس از راه ميرسد. بغض گلويم را ميفشرد و به سختي اين حرفها را ميزدم. بچهها با مهرباني بدن نيمه جان او را در آغوش ميكشيدند و مي گفتند: «برادر اگر رفتي شفاعتمان را بكن و به مادرمان زهرا (ع) بگو به دادمان برسد.»
بچهها صحنهاي تكان دهنده را به وجود آورده بودند. اگر چند دقيقه ديگر آنجا ميماندم، مجبور بودم بنشينم و زار و گريه كنم. به آرامي از او و بچهها فاصله گرفتم و از آنجا دور شدم.
بيسيم چي گردان، نزديك به سه ربع در حالت اغما فرو رفت و آنگاه در ميان بغض و اندوه همه، جان به جان آفرين تسليم كرد و به شهادت رسيد.
توپخانه دشمن،همچنان كار ميكرد. وضع بسيار آشفته و نابسمان بود. هنوز كاملا از آمدن نيروها قطع اميد نكرده بودم. با بيسيم يكبار ديگر با ستاد تماس گرفتم و موقعيت بد و دشوارمان را به اطلاع آنها رساندم. وقتي از مقر خبر دادند كه يكي از گردانهاي لشكر بنام گردان «زهير» جهت آزادي ما، حملهاش را به خط اول آغاز كرده است، موجي از شادي و خوشحالي بين بچهها حاكم شد. همه خوشحال و اميدوار به سنگرهاي نيمه تمام خود رفتند تا خود را از تركشها در امان دارند. بچهها روحيهاي تازه يافته و سعي ميكردند به زخميها هم روحيه بدهند. ستاد مجروحين را در كنار سنگري كه من در آن قرار داشتم داير كرده بوديم و سعيمان بر اين بود كه از آنها غافل نباشيم.
زمان به كندي ميگذشت و ما منتظر شنيدن فرياد الله اكبر بچهها گردان «زهير» بوديم. انتظارمان از حد گذشت و مجبور شدم بار ديگر با ستاد تماس برقرار كنم. از خبري كه شنيدم،چهرهام در هالهاي از غم و اندوه فرو رفت. گردان «زهير» ظاهرا موفق نشده بود از خطوط دفاعي دشمن بگذرد و ناموفق به عقب بازگشته بودند. چارهاي نداشتم جز اينكه حقيقت را به بچهها بگويم. آنها با شنيدن اين خبر حسابي ناراحت شدند. بهتزده نگاهم ميكردند. در حاليكه سعي ميكردم، لحن صحبتم اميدوار كننده باشد رو به آنها كردم و گفتم: «اما آنها قول دادهاند كه به زودي گردانهاي ديگر را جهت آزادي ما وارد عمل كنند.» در اين هنگام يكي از بچهها با اشاره دست نخلستان را نشان داد. متوجه آن طرف شديم. دو نفر شتابان و سراسيمه به سوي ما ميآمدند. بچهها خواستند حالت دفاعي بگيرند و به سمت آنها تيراندازي كنند كه به آنها گفتم: «آرام باشيد،آنها خودي هستند.»
دقايقي بعد آنها به نزديك ما رسيدند. آن دور از نفراتي بودند كه جهت شناسايي به نخلستان فرستاده بودمشان. خسته و كوفته روي زمين دراز كشيدند. حالشان كه بهتر شد يكي از آن دو گفت: دقايقي بعد از اين كه وارد نخلستان شديم، با يك گروه از عراقيها برخورد كرديم. ظاهرا آنها جهت شناسايي به سمت محل استقرار ما ميآمدند. تا خواستيم از تيررس آنها دور شويم و خود را به اينجا برسانيم، كلي طول كشيد.
بکشید ما را ملت ما بیدارتر میشود. امام خمینی