برادر! من شهيد شدم
داوودآبادي در خاطرات خود نوشته است:دقيقهاي كه گذشت ناگهان گلولهاي شليك شد و پهلوي گردن شفيعي را شكافت. لحظهاي بعد تلفن صحرايي سنگر مسئول دسته به صدا در آمد. تنها اين كلام به گوش رسيد: "برادر طحاني! من شهيد شدم. "

خاصيت جبهه اين بود كه زمانها را كوتاه ميكرد و دوستيها را محكم؛ چه بسا اكثر آشناييها و دوستيها در طي مدت بسيار كم حضور در جبهه حاصل ميشد. طي چند روز اول كه در دسته سوم بودم با تعداد زيادي از بچههاي آن دسته آشنا شدم از جمله "محمد جوهري " معاون دسته، "ستار اميني " معاون دوم دسته، "مسعود كارگر " و "محبي " بيسيمچي و... . از بچههاي با صفا و پاك دسته كه خيلي علاقه داشتم هر چه زودتر در مدت كم حضور در آنجا با او آشنا شوم، "سيد محمد هاتف " بود. او با جعفري، يمينيفر و غفاري همسنگر بود. سنگرشان حال و هواي خاصي داشت. نمازهاي يوميه را به امامت جعفري و گاهي اوقات هاتف، ميخواندند. شبهاي جمعه دعاي كميلشان به راه بود و نواي زيارت عاشوراشان هر روز صبح از سنگر به گوش ميرسيد. به بچههاي آن سنگر غبطه ميخورم.
يك روز در تداركات كه جنب سنگر اجتماعي و پايين تپه قرار داشت، كنار "شريفي " مسئول تداركات دسته نشسته بودم. انگشتري كه در دست داشت چشمم را گرفت وقتي آن را گرفتم و در انگشت كردم گفتم: "صلواتش رو ختم كن " ولي شريفي اصرار كرد انگشتر را كه امانتي است پس دهم. پرسيدم: "مال كيه؟ " گفت: "هاتف "؛ تا گفت هاتف، گفتم: "خب هيچي ديگه اصلاً بهت نميدم اگه اومد سراغش بگو دست منه منم انگشتر رو به كسي نميدم ".
ساعتي بعد هاتف به سنگرمان آمد. سعي كردم بيخيال باشم. آمده بود غذاي سنگرهاي داخل كانال را بدهد. نيروي تداركات نبود ولي هر كاري از دستش بر ميآمد انجام ميداد. مطالبه انگشترش را كرد كه باب شوخي را گشودم و سرانجام قرار شد انگشتر چند روزي پهلوي من بماند و همين شد مقدمه دوستي محكم، زيبا، شيرين و در عين حال بسيار كوتاه، كوتاهي كه هر روزش به اندازه يك قرن شيريني داشت.
من و علي به عنوان پاسبخش شب در كانال بوديم. يكي از شبها كه پست هاتف ساعت 8 تا 10 بود و پاسبخشي من از ساعت 9 تا 12، در سنگر خوابيده بودم. خوابم كه نميبرد. كنار علي دراز كشيده بودم. نميدانم چرا اما بيتاب بودم. اين احساس را قبلاً هم در جبهه زياد داشتم، نسبت به آنهايي كه چندي پس از آشناييمان به شهادت رسيدند.
اين حالت هماني بود كه در آخرين ساعات نسبت به مصطفي كاظمزاده داشتم. همان حالي بود كه در آخرين وداع با سعيد طوقاني داشتم.
طاقتم طاق شده بود؛ علي كه ميدانست و ميفهميد ناراحتي من از چيست گفت: "نترس بابا اينجا خبري نيست كسي چيزيش نميشه ". حرف را كشيدم به هاتف كه علي گفت: "اتفاقاً منم فكرش بودم. پسر خيلي خوبيه خيلي اهل حاله؛ جداً كه دمش گرم و خوش به حالش؛ سنگر با حالي دارن همش نماز جماعت و دعا. منم خيلي ازش خوشم اومده؛ بچه پاك و صادقيه مخصوصاً كه سيد هم هست "
محل استراحت ما با سنگر شماره 2 كه هاتف در آن نگهبان بود فاصلهاي نداشت. ناگهان صداي انفجار خمپارياي سنگر را لرزاند. انگار از كابوسي وحشتناك پريده باشم. سراسيمه پوتينها را به نوك پا كشيدم و به طرف سنگر دويدم. نفهيمدم چطوري كانال را دويدم. هاتف همچنان آرام و خونسرد بر روي بلوك سيماني كف سنگر نشسته بود و جلو را ميپائيد. بوي تخممرغ گنديده ناشي از انفجار خمپاره در فضا پيچيده بود. مرا كه ديد با لبخندي نگاه به ساعتش كرد و گفت: "هنوز كه پستت نشده " دستش را در دستم فشردم و بدون مقدمه گفتم: "يه خواهش ازت دارم اگه قبول كردي كه كردي، اگرم قبول نكري فقط بگو نه. "
با تعجب پرسيد: "چيه؟ "
گفتم: "ميخواستم باهات عقد اخوت ببندم "
لبخند بر لبانش نقش بست در زير نور سرخ منور دولا شده بوديم تا سرمان از بالاي كانال پيدا نباشد. كه گفت: "چي؟ تو حالا ميخواي با من داداش صيغهاي بشي؟ يعني تو اين كار رو ميكني؟ "
گفتم "چيه؟ اگه ناراحت شدي ولش كن و نديد بگيرش "
باز خنديد و گفت: "ناراحت چيه؟ اگر تو بخواي با هام عقد اخوت ببندي كه من حرفي ندارم ولي خب كي؟ " كه گفتم: "همين الان " متعجب گفت: "خب اينجا كه مفاتيج نداريم! " گفتم: "تو كاريت نباشه من از برم. " دستمان در هم گره خورد. گرماي جانش در جانم نشست؛ رگبار سرخي از بالاي كانال گذشت. بسمالله را كه گفتم خنده بر لبانش شكفت.
نميدانم او در آن لحظه به چه ميانديشيد و چگونه فكر ميكرد. هر چه كه بود من يكي خيلي خوشم آمد. عقد اخوت كه تمام شد، صورت همديگر را بوسيديم به حدي دستهايمان را در هم فشرديم، كه كم مانده بود استخوانهاي انگشتانمان خرد شود. دقايقي بيشتر به پاسبخشي من نمانده بود. به سنگر رفتم تا اسلحه و تجهيزاتم را بردارم و شيفت را تحويل بگيرم.
شفيعي سنش از بقيه جوانهاي دسته بيشتر بود اما چهره شادابش كمتر از آنچه كه بود نشان ميداد. سنش حدود بيست و پنج بود اما سيمايش جواني هيجده ساله را ميماند. درعين حال ساكت بودن و شيرين.
بعضي اوقات شوخيهايش گل ميكرد. چه شوخياي! صحبتها كه در سنگر پيشاني ديدهبان بود، يك قوطي خالي كمپوت را به سر چوبي بلند ميكرد و لحظهاي بعد گلوله تك تيراندازان عراقي قوطي را سوراخ ميكرد. اين جزو سرگرميهاي شفيعي شده بود. يكي از همين روزها بود كه شفيعي هرچه انتظار كشيد، گلولهاي به قوطي كمپوت نخورد. قوطي را بيشتر تكان داد، اثري نبخشيد. دقيقهاي كه گذشت ناگهان گلولهاي شليك شد و پهلوي گردن شفيعي را شكافت. تك تيرانداز عراقي كه از شوخيهاي شفيعي در بالا بردن قوطي كمپوت عصباني شده بود، از سوراخ بسيار كوچكي كه شايد به اندازه كف دست بود و بر بدنه سنگر تعبيه شده بود تا ديدهبانها بهتر بتوانند كانال و شيار مقابل را زيرنظر بگيرند، نشانه او را گرفته و گلولهاي شليك كرده بود. لحظهاي بعد تلفن صحرايي سنگر مسئول دسته به صدا در آمد. تنها اين كلام به گوش رسيد: "برادر طحاني! من شهيد شدم. "
بچهها سراسيمه به سنگر پيشاني هجوم بردند كه ناگهان با گردن شكافته و غرق در خون شفيعي رو به رو شدند. بلافاصله او را به اورژانس واقع در شهر مهران بردند. فرداي آن روز شفيعي با گردن باندپيچي شده و با همان لبخند هميشگي به خط برگشت. هرچه امدادگرها به او اصرار كرده بودند كه به عقب برود قبول نكرده بود. يك تيربار عراقي بود كه شبها خيلي اذيت ميكرد. تصميم گرفتيم به هر صورت كه هست ترتيبش را بدهيم. يك اسلحه ژـ ث تحويل دسته سه بود كه از آن براي شليك نارنجك تفنگي استفاده ميكرديم. شليك نارنجك تفنگي با كلاشينكف تقريباً غيرممكن بود چرا كه احتياج به لوله رابط داشت و اگر هم آن پيدا ميشد با هر اسلحه كلاشي نميشد نارنجك را پرتاب كرد. فشار زياد گاز باروت، اسلحههاي معمولي را داغان ميكرد.
فشنگ گازي در خط پيدا نميشد. به همين خاطر گلوله فشنگهاي ژـ ث را برداشته، به جاي آن با مقداري كاغذ روزنامه مچاله شده دهانه پوكه را ميبستيم و پس از كار گذاشتن نارنجك تفنگي بر روي اسلحه آن را شليك ميكرديم.
بهترين نوع نارنجك تفنگي كه كاربرد بيشتري هم داشت، ضد تانك بود. آن هم از نوع روسي كه به نارنجك تفنگي كلاس معروف بود.
نارنجكهاي تفنگي ساخت ايران وضعي نابهنجار داشتند به قول بچهها: "پس از شليك هر كدام بايد يك پتك به دست ميگرفتيم دنبال آن به روي سنگرهاي عراقي ميرفتيم و بر سر نارنجك ميكوفتيم تا منفجر شود. "
جديدترين مدل نارنجك تفنگي ساخت ايران "طيرالقدس " كه بين بچهها به گوشت كوب معروف بود قدي كوتاه، سياه، پايين تنهاي نازك و سري كلفت داشت.
سر آن همچون گنبد قدس طراحي شده بود، نام طيرالقدس با رنگ سفيد بر بدنهاش نقش بسته بود اما آن هم با همه تعريفها كه ميكردند، از هر ده تا شايد چهار تايش عمل ميكرد و به قول معروف براي انفجار، احتياج به زدن پتك داشت.
سنگر تيرباري در مقابلمان قرار داشت كه مزاحمت فراواني ايجاد ميكرد. بيشترين تلاشها براي از بين بردن آن بود. دست كم هر شب پانزده تا بيست نارنجك تفنگي و تعدادي آرپيجي به طرفش شليك ميكرديم اما او همچنان آتش بر كانالها و سنگرهاي ديدهباني را ميباريد. سرانجام پس از پرتاب چندين نارنجك در يك هدف توانستم محل دقيق سنگر را تشخيص دهم. پنجمين نارنجك تفنگي كه پرتاب شد، به خواست خدا بر سنگر تيربار فرود آمد. تيربار كه در حال شليك بود يكباره خاموش شد و در پي آن صداي داد و فرياد نيروهاي مستقر در خط مقدم عراق نشانگر آن بود كه سنگر منهدم شده است و اين نتيجه صلواتهايي بود كه نذر كردم.
بعدازظهري سرد، فشنگ گازي دستساز را در جان لوله ژـ ث قرار دادم و گلنگدن را محكم زدم. نارنجك تفنگي را بر روي لوله سوار كردم.
ضامن حلقهاي آن را بيرون كشيدم، قنداق اسلحه را در زمين گذاشتم و پايم را پشت آن قرار دادم. صورتم را برگرداندم تا آتش دهانه اسلحه اذيتم نكند. زاويه اسلحه را تنظيم كردم و ماشه را فشار دادم. صداي شليك گلوله كمتر از دفعات قبل بود. با وحشت ديدم نارنجك تفنگي جلو خودم افتاد. مات و مبهوت و هراسان، تنها كاري كه توانستم بكنم اين بود كه سريع در جاي خود دراز بكشم. لحظات سختي را گذراندم. سرم را در زير دستها پنهان كردم. در وهله اول اشهدم را گفتم. هيچ كس در كانال نبود به جز نگهبان سنگر پشتيباني كه هنوز متوجه قضيه نشده بود. دقيقهاي در ترس و دلهره گذشت. نگاهي از زير دست به نارنجك انداختم. بلافاصله بلند شدم و نارنجك را با سرعت تمام برداشتم و به بيرون از كانال پرتاب كردم. هرچه منتظر ماندم خبري نشد. حتي ضربه مجدد پرتاب هم آن را منفجر نكرد. نگهبان سنگر پيشاني كه تازه متوجهام شده بود با خنده گفت: "برو خدا رو شكر كن نارنجك تفنگي كلاش نبود و اگر نه تيكه بزرگت گوشت بود. بازم بگو اين نارنجكا بده "
هر روز بعدازظهر تعدادي گلوله آرپيجي و تيربار و همچنين نارنجك تفنگي از انبار مهمات تحويل ميگرفتم براي پست شب. تأكيد مسئول دسته بر اين بود كه نگذاريم خط ساكت بماند. هر گلولهاي كه عراقيها شليك ميكردند، شما دو برابر آن شليك كنيد. نخستين باري بود كه جبهه را آنقدر پرتحرك ميديدم. در انبار مهمات، در به در دنبال انبردست ميگشتم تا مرمي فشنگها را در بياورم و براي پست شب چند فشنگ گازي آماده كنم.
ميگشتم تا مرمي فشنگها را دربياورم و براي پست شب چند فشنگ گازي آماده كنم. "تيماسي " با لحن داش منشانهاش گفت: "چي ميخواي حميد؟ " گفتم: "فشنگ گازي ميخوام واسه شب ". خندهاي كرد و گفت: "اي بابا اين كه كاري نداره زودتر ميگفتي ". با تعجب پرسيدم: "چطور مگه جايي توي انبار فشنگ گازي سراغ داري؟ " با قهقهه گفت: "بابا اينكه كاري نداره سر فشنگهاي جنگي رو گاز بگير ميشه فشنگ گازي ".
يكي از روزها تداركات تعدادي بيسكويت و ويفر به هر نفر داد. به خاطر اينكه وضع مزاجيام زياد خوب نبود بيسكويتها را در كوله پشتيام گذاشتم تا شبها كه از پست برميگردم و دل ضعفه دارم بخورم. يكي دو روزي كه گذشت، بچهها زاغ بيسكويتهاي مرا زدند اما با جواب تهديد كنندهام رو به رو شدند. شب كه به سراغ كولهپشتي رفتم با تعجب ديدم موشها چندتايي از بيسكويتها را خوردهاند و فقط چهار بسته ويفر مانده است. خيلي حالم را گرفتند. كوله پشتي را با سيمي از سقف آويزان كردم تا از دسترس موشها دور باشد. فردا صبح كه سراغش رفتم در جا خشكم زد. چند موش سمج و كوچولو در كوله پشتي بودند و داشتند ويفرها را براي صبحانه ميل ميكردند. عاقبت همه آن بيسكويت و ويفرهايي كه احتكار كردم به خاطر آه بچهها خوراك موشها شد و سر من بي كلاه ماند. يك روز صبح، مهدي خراساني معاون گروهان به داخل كانال آمد و به طحاني گفت: "هرچه زودتر چهار پنج تا آرپيجي زن بفرست روي تپه. تانك ميخواد بياد جلو و بره بالا تا سنگر بتوني رو به رو رو داغون كنه، احتياج به آتيش پشتيباني داره تا عراقيا نزننش... ".
من و عارفي يك قبضه آرپي جي برداشتيم و به سنگر پيشاني رفتيم و به انتظار دستور خراساني نشستيم. "رضا حاتمي " و "اعتمادي " هم با يك قبضه آرپي جي به سنگري عقبتر از ما رفتند. صداي تانك كه آمد به بالاي كانال رفتم و نخستين گلوله را شليك كردم. بلافاصله آرپي جي را به طرف عارفي كه آن طرف كانال بود، پرت كرد. دقايقي به همين صورت شليك كرديم آن هم از يك مكان ثابت. گلولههاي قناصه در كنار پايمان بر زمين مينشست. خيلي عجيب بود قصناهچيهايي كه اگر موي سركسي بالاي كانال ديده ميشد، او را ميزدند در برابر ما هدفگيريشان خراب شده بود. وز وز گلوله كه از كنار سرمان رد ميشد در گوشمان زنگ ميزد. به خاطر شليك زياد آرپيجي از يك جا، گرد و خاك فراواني بلند شد و اين بهترين هدف براي خمپاره 60 بود. متوجه نشديم تانكي كه قرار بود بيايد روي تپه و سنگر را بزند چه كار كرد. گلولههايمان كه تمام شد به طرف سنگر دويديم. همه بچهها در سنگر بودند. خودم را به سنگر مسئول دسته كه در كنار كانال و در جوار راهروي سرپوشيده قرار داشت، رساندم. "اعتمادي " كه با "رضا حاتمي " مشغول شليك آرپيجي بود، سراسيمه و هراسان وارد سنگر شد. بغض گلويش را گرفته بود و رنگ چهرهاش سفيد شده بود. پرسيديم: "حاتمي كو؟ " بريده بريده گفت: "اونجا... اونجا.... تو سنگر... من بغلش بودم كه بلند شد آرپي جي بزنه... منم بغلش نشسته بودم. آرپيجي رو كه زد، افتاد زمين؛ ترسيدم. نگاه كردم ديدم يه تير قناصه خورده تو پيشونيش... ".
و "رضا حاتمي " آن مرد دلير و شوخ، بچه خيابان آيتالله سعيدي تهران كه با خونسردي دراتوبوس تيراندازي كرده بود، به شهادت رسيد. هاتف از شنيدن خبر شهادت او خيلي پكر شد. آخر با هم در يك محل زندگي ميكردند.
يكي ديگر از هم محليهاي ديگر هاتف در دسته يك بود. "غلامي چيمه " كه چند سالي معلم راهنمايي بود و هاتف زير دست او درس خوانده بود. خيلي جالب بود معلم و شاگرد در يك جبهه.
سنگر پيشاني همچنان فاجعه ميآفريد ولي در آن ميان اتفاقات جالبي هم پيش ميآمد كه بسيار زيبا بود. كلاههاي آهني سوراخ شده كه سر صاحب آن سالم مانده بود از آن دست بود.
يكي از روزها هاتف، ديدهبان روز در سنگر پيشاني بود كه چندتايي از بچهها به آنجا رفتند تا با ژ- ث جواب تك تيراندازهاي عراقي را بدهند. شروع كردند به تيراندازي به طرف سنگر رو به رو. غافل از اينكه از سويي ديگر در نشانه قناصه قرار گرفتهاند. گلولهاي شليك شد و ناگهان يكي از بچهها فريادش بلند شد. تير به پيشانياش خورده بود. خون فوران ميزد. ته گلوله از پيشانياش بيرون مانده بود. دستش را بر زخم گرفت و شروع كرد به دويدن به طرف كانال. دقايقي بعد نگاهم به كلاه هاتف افتاد؛ گلولهاي از جلو كلاه وارد و از پشت آن خارج شده بود. وقتي جريان را گفتم با تعجب كلاه را مقابل ديدگانش گرفت و دستي بر سوراخ روي كلاه كشيد. تازه فهميدم كه تير از كلاه هاتف رد شده و بر سر آن كه مجروح شده خورده است و به خاطر اينكه از كلاه آهني گذشته از سرعتش كاسته شده و در جلوي پيشاني وي گير كرده است.
آن شب نوبت پاسبخشي من با نگهباني "اصغر علياكبري " همزمان شده بود. در سنگر شماره سه بر روي جعبه نارنجك نشسته بود. تيربار را به ديواره سنگر تكيه داده بود. حداقل يك ساعت از پاسبخشيام در سنگر او گذشت. نميدانم چه بود كه به او گير داده بودم. لحن كلامش خيلي دلنشين وگيرا بود. از صحبتهايش ميشد به خلوص نيت و ايمانش پي برد. شايد به زور هفده سال را داشت اما تفكراتش از يك عالم هفتاد ساله هم عميقتر بود. آن شب درتاريكي و در دل سنگر حرف از شهادت و عالم پس از آن به ميان آمد. سخنان شيوا و جالبش بدجوري مرا شيفتهاش كرد. خيلي عالي و متفكرانه و روشن حرف ميزد. انگار افقي دور دست را نظارهگر است و نگاهش به آنجايي است كه ما از ديدن آن عاجزيم. به ساعت دوازده و پايان پستش چيزي باقي نمانده بود؛ قصد كردم بروم نگهبانهاي بعدي را بيدار كنم. دستم را به طرفش دراز كردم تا براي خداحافظي مصافحه كنم. دستش را در ميان گرفتم و بوسهاي بر آن زدم اما او سريعتر از من، بوسهاي بر دستم زد. خنديدم و گفتم: "آخرش تلافي مي كنم ". نگهبانها در سنگرها مستقر شدند. خواستم با علي اكبري كه داشت به سنگر استراحت ميرفت، خداحافظي كنم كه دستش را بالا آوردم و بوسهاي بر آن زدم.
صبح روز بعد ساعت نزديك هشت صبح بود. در سنگر خواب بودم؛ همهمهاي كه از بيرون ميآمد، بيدارم كرد. پتوي جلو در سنگر را كنار زدم. سرمايي عجيب سراسر وجودم را گرفت. درجا خشكم زد. علي اكبري كه ديدهبان ساعت هفت تا هشت صبح بود، بر اثر اصابت گلوله قناصه به پيشانياش در سنگر پيشاني به شهادت رسيده بود. يك آن به ياد حرفهايش در شب قبل افتادم. به ياد افكارش درباره شهيد و حيات جاويدش. خون از پيشانياش فوران ميزد و پيكر بيجانش در ميان دستها به بيرون از كانال ميرفت. بغضي سخت بر گلويم چنگ انداخت؛ جرأت نكردم بيرون بروم و به چهره سرخ شده از خونش نگاه كنم. سرم را به ديواره خاكي سنگر تكيه دادم و نگاهي به دستم انداختم. جداً كه چه شب باصفايي بود.
"محمدجوهري " معاون دسته سه از بس وسط صحبت كردن افراد مي گفت: "سه نكن " بين بچهها به آقاي "سين " معروف شده بود. يك شب خواب جالبي براي او، "ستار اميني " و "مجيد طحاني " ديدم. او را كه در كانال ديدم گفتم: "آقاي سين يه خواب براتون ديدم انشاءالله اشك هر سهتايي تون درميياد ".
با اصرار طحاني خواب را برايشان تعريف كردم كه از اين قرار بود: "همه نيروها تجهيزات بسته آماده حركت به سوي خط مقدم بودند و انتها پشت سر يكديگر منتظر سوار شدن نيروها بودند كه ناگهان غرش هواپيما همه را هراسان به هر سو دواند. من هم به طرف تپهاي كه در سوي ديگر جاده بود، رفتم. ناگهان راكتي به ماشيني كه آنها بر آن سوار بودند، اصابت كرد و هر سه نفرشان (جوهري، طحاني، اميني) داغون شدند... ".
آقاي سين خنديد و گفت: "مگه اينكه توي خواب بيني ". گفتم: "حالا صبر كن ميبينيم؛ اگر سه تايي تون داغون نشديد و دسته يتيم نشد، هرچي خواستين به من بگين ".
نگهبانهاي شب وظيفه داشتند نوبتي كانال ارتباطي سنگرهاي ديدهباني را بكنند و گود كنند. به دليل اينكه اين كانالها روز در تيررس عراق قرار داشت، فقط در شب آن هم با رعايت مسائل ايمني و توجه به اينكه صداي كلنگ بلند نباشد كه عراقيها متوجه شده و خمپاره بزنند، ميشد كار كرد.
نگهباني هم براي خودش صفايي داشت. آنهايي كه خيلي اهل دل بودند و مخلص در همان حال كه جلو سنگر و داخل شيارها را مي پاييدند، تسبيح در دست ذكر خدا ميگفتند. گاه گداري آقاي سين و طحاني به نزديكي سنگرهايي كه عراق در روز آنجا كمين ميگذاشت، ميرفتند و سعي ميكردند چندتايي مين گوجهاي در آن سنگرها كار بگذارند.
يكي از شبها بچههاي دسته يك محسن شيرازي و مصطفي خرسندي مشغول كندن كانال بودند. محسن كف كانال را كه مقداري خاك بر اثر انفجار داخل آن تلنبار شده بود، چك كرد تا از مين خالي باشد.
مصطفي هم پشت سر او با كلنگ كانال را ميكند و جلو ميرفت كه ناگهان چشمش به پشت پايش افتاد. با تعجب ديد پايش بر لبه يك مين گوجهاي قرار گرفته است اما به خواست خدا اتفاقي نيفتاد. جالبتر از آن وقتي بود كه محسن و مصطفي با هم جر و بحث ميكردند و مصطفي با كلنگ دنبال محسن كرده بود و داد ميزد: "لا مصب تو كه گفتي كانال رو پاك كردي حالا اگه پام ميرفت روش داغون ميشدم چي؟ "
"قهرماني " همسنگر "علي ابوالحسني " و "اعتمادي " بود. نخستين باري بود كه به جبهه ميآمد. جوان سادهاي بود. چيزي كه تعجب او را برانگيخته بود مجروحيت و شهادت بود. گاهي اوقات كه به سنگرشان ميرفتم با حالتي كودكانه و ساده ميگفت: "آقا حميد! تو كه تا حالا مجروح شدي يه چيز رو ميخوام ازت بپرسم ". گفتم: "خب بپرس، چيه؟ " ادامه داد: "مگه تركش چقدر قدرت داره كه دست رو قطع ميكنه؟ من توي اين موندم. آخه استخون به اين سفتي رو چطوري خرد ميكنه؟ مثلا سر (اشاره به شقيقههايش كرد) كه جمجمه اينقدر محكم و سفته آخه چطوري تير خيلي راحت از اين طرف ميخوره و از اون طرف در مي ياد؟ " هرچه توضيح دادم فايدهاي نبخشيد. در نهايت گفتم: "عجله نكن صبر كن انشاءالله خودت ميفهمي چطوري ". آن شب در دل به سادگي و اخلاص او غبطه خوردم.
شبها بساط درگيري به راه بود. هرنفر كه دو ساعت نگهبان بود، حداقل پنج گلوله آرپيجي شليك ميكرد. از قضا يك شب نوبت تيماسي بود و من درسنگر نگهباني پهلوي او و "سيدآبادي ". تيماسي گلوله را روي قبضه آرپيجي قرار داد. شليك تيربار دشمن كه كم شد از كانال بيرون رفت. دولا دولا خود را به بلندترين نقطه تپه رساند بلند شد.... ناگهان منوري بالاي سرش روشن شد. همان جا خيز رفت. خودش را به زمين چسباند. چند تير رسام شليك شد اما از بالاي سرش رد شد. منور كه خاموش شد، روي پا بلند شد و نشانهگيري كرد. گفتم: "بزن " و او شليك كرد اما گلوله در جاي خود ماند. چاشني گلوله عمل نكرد. گلوله آن طور كه بايد در قبضه قرار نگرفته بود. نشست و گلوله را در جاي خود قرار داد. بلند شد تا شليك كند. نشانه روي كرد و دست بر ماشه گذاشت. اين بار گلوله شليك شد اما با فاصلهاي زياد از زمين، بالاي مواضع دشمن در هوا منفجر شد. خواست به طرف كانال بيايد كه دوباره منوري بالاي سرش روشن شد. همانطور كه دراز كشيده بود، گفت: "همه رو برق ميگيره ما رو ننه اديسون ".
"محسن كردستاني "، "احمد بوجاريان " و "سليمان وليان " كه در يك سنگر بودند، طرحهاي جالبي براي شب ميريختند. يك بار ضامن چند نارنجك را باز كرده و آنها را داخل گلولههاي زماني آرپيجي هفت قرار دادند. هنگام شليك به طرف مواضع دشمن وقتي كه در بالاي كانال آنها منفجر ميشد با صدايي مهيب همراه با تركشهاي نارنجك بر سرشان خراب ميشد. دفعه بعد ساچمههاي يك مين والمري را خارج كرده و آنها را داخل گلوله زماني آرپيجي ريختند و به طرف بالاي كانال عراقيها شليك كردند. وليان يك بار در همان مهران بر اثر اصابت سطحي تركش به شكمش مجروح شد كه پس از مداوا در تهران مجدداً به منطقه بازگشت.
يكي از روزها همراه "مجيد طحاني " به صالح آباد رفته بودم. در شهر گشت ميزديم كه ناگهان راديو آغاز عمليات كربلاي پنج را اعلام كرد. با شنيدن آن خبر حالم خيلي گرفته شد به خصوص آنكه به طمع عمليات از واحد آرپيجي به گردان حمزه آمده بودم. از آن لحظه به بعد هيچ ميلي براي ماندن در خط پدافندي مهران نداشم. راديو كه يك بند مارش عمليات مينواخت، داغ دلم را تازه ميكرد. با پكري و بغضي كه در سينهام جاي گرفته بود به طرف خط حركت كرديم. كنار جاده به انتظار ماشين ايستاده بوديم كه آژير وضعيت قرمز از راديو پخش شد و لحظهاي بعد هواپيماي عراقي در ارتفاع پايين نعرهكشان از بالاي شهر عبور كرد؛ خدا ميداند به قصد كجا ميرفت.
تا سرو كله "حاج اميني " فرمانده گردان حمزه در خط پيدا ميشد، بچهها دورهاش ميكردند. حرف همه يكي بود: "حاجي كي ميريم شلمچه؟ ما ديگه حال نداريم اينجا بمونيم. خوب سر ما رو شيره ماليدينها! "
به راحتي ميشد از چهرهاش خواند كه به خاطر حضور نداشتن در عمليات در دلش چه ميگذرد.هر روز خبر تأسفآوري ميرسيد. يك روز گفتند: "عمو حسن شهيد شده " پيرمرد ريش سفيد خوش رو و خوش برخوردي كه از اوايل جنگ در جبهه بود. با آن جثه كوچك و قد كوتاهش، هر روز صبح در ميدان صبحگاه دوكوهه باهر گرداني يك بار دور زمين صبحگاه كه مساحت كمي نداشت، ميدويد و واقعاً پيرمردي با آن سن عجيب بود. جبهه شده بود خانه عمو حسن تا اينكه در شلمچه پر كشيد.
يك روز خبر شهادت "حسين خرازي " فرمانده لشكر امام حسين (ع) را دادند روز ديگر خبر شهادت "جواد صراف " فرمانده گردان شهادت و روز ديگر... هر خبري كه از شلمچه ميآمد آه از نهادم برميخواست. گاهي چشمانم را به آسمان آبي ميدوختم و با خود فكر ميكردم در زير همين آسمان در شلمچه چه خبره اينجا چه خبره و تهران چه خبر؟
دلم براي بچههاي گردان شهادت و واحد آرپي جي شور ميزد. اكثر دوستانم در آنجا بودند. دوست داشتم زودتر زيارتشان كنم. ديگر دل به پست و نگهباني نميدادم.
بدتر از خمپاره 60 ميليمتري، پلامين بود كه در آن اواخر عراق در خطوطش استفاده ميكرد. نارنجكهاي تخم مرغي و كوچكي كه با اسلحه پرتاب ميشد. اسلحه پلامين از نظر قيافه شبيه به دوشكا بود و خشابي با حدود 20 نارنجك در زير آن قرار ميگرفت. بدون سوت و هيچ سرو صدايي داخل خاكريز ميخورد و منفجر ميشد.
جراحات قبلي كه از والفجر هشت به يادگار داشتم، اذيتم ميكرد. محل عمل جراحي بر روي شكم بدجوري درد ميكرد؛ عاقبت مجبور شدم به اورژانس شهر مهران بروم. با نظر دكتري كه آنجا بود، به اورژانس صالح آباد اعزام شدم. چند سوله كه روي آنها را با كيسههاي خاك پوشانده بودند در سينه كش تپهها قرار داشت وارد سوله اورژانس شدم.
با نظر دكتر اورژانس صالح آباد، به بيمارستاني در شهر ايلام اعزام شدم. سرانجام پس از انتظار فراوان، البته پس از گشتن زياد در شهر به دنبال آدرس بيمارستان، وارد اطاق دكتر داخلي شدم. چشمم كه به چهرهه سوخته دكتر هندي افتاد، حساب كارم را كردم. بر روي تخت دراز كشيدم. دستهايش را به شكمم گذاشت و آنچنان فشاري داد كه نزديك بود محتوياتش را از دهانم بيرون بزند. لبخندي زد و گفت: "تيدي نيس، تيدي نيس ... كوب ميشي... درد كه نداري ها؟ " از لهجهاش خندهام گرفت. سرم را انداختم پايين و گفتم: "اگر درد نميكرد كه نمياومدم اينجا ". گفت: "باشه ... باشه چن تا دبا بوخول، كوب ميشي؛ كوب كوب ".
سرانجام انتظار به پايان رسيد. طحاني گفت: "بچهها همه وسايلتون رو جمع كنين و آماده بشين. احتمالا نيروهاي جايگزين دم صبح مييان براي تعويض؛ فقط مهمات با خودتون نيارين عقب ".
حتي آن شب هم برنامه كانال كني بود. نگهبانها نوبت به نوبت كانال را گود ميكردند. "غلامحسيني " كه از همافران نيروي هوايي ارتش بود و داوطلبانه به جبهه آمده بود خشاب پر را روي كلاش ميگذاشت و در كانال مي دويد و هر موضوعي چهار يا پنج تير شليك ميكرد و وقتي علت اين كار را پرسيدم گفت: "ميخوام بدونن كه ما بيداريم؛ تازه، فكر كن توي كانالامون اين همه سنگر و نيرو داريم ".
يكي از روزها كه به همراه مجيد طحاني براي حمام به نزديكي سنگ شكن رفته بودم. هنگام بازگشت به خاطر كمبود ماشين مقداري از راه را پياده طي كرديم. ناگهبان چششم به كانالي در آن سوي جاده افتاد. در خاطراتم به شب عمليات كربلايي يك يعني حدود شش ماه قبل از آن پرواز كردم. با اصرار من، مجيد قبول كرد تا سري به كانال بزنيم. اجساد عراقيهايي كه آن شب در مقابلمان مقاومت ميكردند در خاك افتاده بود. ظاهراً دفن شده بودند ولي حيوانات وحشي مثل كفتار آنها را به بيرون كشيده و خورده بودند. هر گوشه از كانال جسدي افتاده و جالبتر آن بود كه ديدم پشت كانالي كه نيروهاي عراقي در آن قرار داشتند، مينگذاري شده بود يعني حتي راهي براي فرار نداشتهاند و آنهايي كه گريخته بودند طعمه ميدان مين خودشان شده بودند.
تيماسي و غلامحسيني نگهبانان سنگر پيشاني بودند. ساعت نزديك چهار صبح بود كه به سنگرشان رفتم. تيماسي گفت: "ببين شانس كدوم بدبختي باشه اين ساعتها آخري كه ميخواهيم بريم عقب، زخمي بشه؛ خيلي حال گيري ميشه ها، نه؟ " راست ميگفت. آخرين ساعت را در انتظار بگذارني ولي يك تير يا تركش بر بدنت بنشيند و افسوس بخوري كه چرا در عرض اين يك ماه چيزي نشد ولي در آخرين لحظات گل دقيقه نود خوردم.
تيماسي گفت: "حميد جون، چند دقيقه توي سنگر باش من برم دستشويي و بيام " و رفت. هنوز به انتهاي كانال نرسيده بود كه خمپاره شصتي به داخل كانال خورد و در پي آن نعره تيماسي كه فرياد زد: "داوود آبادي ". در شيارها پيچيده هراسان به داخل كانال دويدم. علي هم از سنگر بيرون آمد و به طرفش دويد. خمپاره در نزديكي او منفجر شده بود و تركش به كتفش خورده بود. به طرف محور دسته يك برديمش تا با آمبولانس گردان كه در كنار سنگر پست امداد پناه گرفته بود به عقب منتقلش كنند. در راه گفت: "خودمونيمها... خيلي سه كردم اون طوري داد زدم و صدات كردم " واقعيت هم همين بود از تيماسي، آن عربده عجيب بود.
براي نماز صبح كه از سنگر خارج شدم، چششم به هاتف افتاد؛ پس از سلام و عليك گفت: "مث اينكه قراره الانها راه بيفتيم... نه؟ " گفتم: "راستش نميدونم ولي گفتن كه هر لحظه آماده باشين ".
نماز را خوانديم، نيروهاي تيپ امير المومنين (ع) از اهالي استان ايلام بودند و وارد كانال شدند و سنگرها را از ما تحويل گرفتند. پس از توجيه نگهبانهايشان نسبت به اوضاع منطقه و جايگزيني آنها، به همراه علي و بقيه بچههاي سنگر و دسته به طرف محور دسته يك حركت كرديم و از آنجا سوار بر وانت در پيچاپيچ جاده خاكي قلعه ويزان به طرف عقب حركت كرديم. هوا هنوز كاملاًً روشن نشده بود كه به سنگشكن رسيديم. هوا سرد بود. بالاجبار مقداري چوب و تخته جمعآوري و آتش روشن كرديم. كنار آتش ايستاده بوديم و گرم ميشديم.
هنوز آفتاب طلوع نكرده بود كه سر و كله يكي دو تا هواپيماي عراقي پيدا شد. ظاهراً براي شناسايي آمده بودند. اتوبوسها كنار همديگر ايستاده آماده حركت بودند. دل دل ميكردم كه نكند يكدفعه بزند به سرشان و به اتوبوسها حمله كنند. آفتاب كه در آمد، سوار بر اتوبوسها در جاده مهران به دهلران حركت كرديم. از شدت خستگي سر را بر پشتي صندلي تكيه دادم و تلافي بيدار باش شب قبل را در آوردم.
پادگاه دوكوهه، حال و هواي قبل را نداشت؛ هيچيك از گردانهاي در آنجا نبودند. هر لحظه خبري از شلمچه ميآمد و آتش اشتياق ما را براي شركت در عمليات افزونتر ميكرد. به محض پياده شدن از اتوبوس، به طرف حمام راه افتاديم. هرگاه گرداني از خط بر ميگشت، حمام پادگان در قرقش بود و نيروهاي ديگر اجازه ورود به آن را نداشتند. با اكراه، گرد و خاك خط مقدمه را از بدن زدوديم. سپس همراه علي به طرف شوشتر راه افتاديم. از خانه "محمود معظينژاد " دوست ديرينهام كه مدتي را در زمستان سال 1360 با او در گيلانغرب بودهام، تلفني به خانه زديم و حال و احوال پرسيديم. شب را آنجا خوابيديم و براي صبح به طرف پادگان راه افتاديم.
هيچكس اسلحهاش را تحويل نداده بود. فقط ساكهاي شخصي را خواستيم از تعاون بگيريم كه گفتند چون سريع ميخواهيد برويد جلو، نميشود. سرانجام زمان حركت ما هم رسيد و بعدازظهر، در حالي كه بلندگوي تبليغات گردان همان نوحه تند و مهيج آهنگران را پخش ميكرد، سوار اتوبوس شديم و در جاده انديمشك - اهواز طي مسير كرديم.
تردد وسائل نظامي در جاده اهواز خرمشهر بسيار زياد بود. گهگاهي آمبولانسي آژيركشان به طرف اهواز ميرفت. هوا تاريك شده بود كه به نزديكي پادگان حميد رسيديم. اتوبوسها وارد جاده آسفالت كنار امامزاده رو به روي پادگان شدند و پس از طي مقداري راه، به جاده سمت راست پيچيدند. نخلهايي كه در تاريكي شب به سياهي ميزدند، بوي شرجي هوا كه از رود كارون گذر ميكرد و به مشاممان ميرسيد، همه آشنا بودند. جاي جاي اين جاده و نخلستان پر بود از خاطرات عمليات والفجر هشت. هر كيلومتر كه اتوبوسها به محل استقرار قبليمان نزديك ميشدند، هجوم خاطرات بر ذهنم بيشتر ميشد. "فريدون عباسيان "، "علياصغر صفرخاني "، "يوسف محمدي "، "علي عابدي " و... همه و همه از جلو چششم رژه ميرفتند. دستم را بر شيشه گذاشتم تا بهتر بتوانم بيرون را ببينم اما دلم راضي نشد. با خود قرار گذاشتم تا فردا صبح، به طور كامل و سير ارودگاه را بگردم و ياد بچهها را زنده كنم.
در دور دستها آنجا كه حدس ميزدم بايد شلمچه باشد، سوسوي منورهاي در بالاي سطح سياه زمين به چشم ميخورد. با ديدن منورهاي خوشهاي پروازم به خاطرات گذشته اوج گرفت. دست خودم نبود. هر چيز جبهه برايم شده بود خاطره حتي گلولهها و خمپارههايش.
اتوبوسها در كنار خاكريزي كه يك كانتينر 12 متري در ميان آن پناه گرفته بود، ايستاد. "محمود صادقي " را از پايش كه ميلنگيد و لحن صحبتش شناختم: "آخه اوشگول! مگه نكفتم پتوها رو نذار بيرون شايد بارون بيايد خيش بشن ". تكيه كلامش "اوشگول " بود. آخرش هم معني آن را نفهميدم. پايش از آن روز كه در ساختمان "شهيد نظام آبادي " در پادگان دو كوهه، به اتاق برادر كوچكترش "قاسم " و "سيدمحسن موسوي " و "عباس گلرخي "، بمب خوشهاي عمل نكرده منفجر شده بود، لنگ ميزد.
آن روز ظهر همه بچههاي گردان شهادت در اتاقها خوابيده بودند، ناگهان انفجار عظيمي در اتاق رو به روي ما رخ داد و در چوبي اتاق به بيرون پرت شد. دود از آنجا بيرون زد و در پي آن عباس كه تركش به كنار چشمش خورده بود در حالي كه دستش را بر چشم گرفته بود، در راهرو ميدويد و فرياد ميزد. هراسان به طرف اتاق دويديم. "محمود صادقي " كه به گفته خودش بمب خوشه اي را ميان دو كف پايش گرفته بود و پيچگوشتي را كنار چاشني آن قرار داده بود و سيدمحسن با چكش بر آن كوبيده بود، با پاي مجروح در حالي كه خون اطرافش را گرفته بود، خونسرد و آرام نشسته بود. به كمك بچهها بلند شد و به اورژانس رفت.
محمود جلو آمد و با خنده گفت: "چطوري او شگول؟ "؛ گفتم: "خوبم تو چطوري؟ " گفت: "منم خوبم... راستي فهميدي كي شهيد شده؟ " با تعجب گفتم: "نه! " اين نخستين اخبار مستندي بود كه در آنجا ميشنيدم. محمود خنديد و گفت: "قاسم ". گفتم: "كدوم قاسم؟ " با همان خنده و خيلي خونسرد گفت: "داداشم ديگه ". حالم گرفته شد. بغلش كردم و صورتش را بوسيدم و تسليت گفتم اما او همچنان ميخنديد؛ يك دفعه گفت: "بگو ديگه كي شهيد شد؟ " و ادامه داد: "مهدي فقاني " فقاني مسئول يكي از دستههاي گردان شهادت بود كه با او در عمليات كربلاي يك آشنا شده بودم. جوان ساده و پاكي بود. خيلي زود رنج بود ولي زود با همه جوش ميخورد و خودماني ميشد. هيچ وقت لباس سپاه را از تنش در نميآورد. گفتم: "كجا شهيد شدن... كي؟ "
گفت: "توي شلمچه، داشتم با قاسم و مهدي ميرفتم جلو ديديم يه شهيد افتاده كه زبونش در اومده بود. قاسم خنديد و به مهدي گفت: ايشاالله اگه شهيد شدي زبونت همين جوري در بيايد. مهدي خيلي جدي گفت: نخند بچه همين بلا سر خودت مييادها، كمي بعد شهيد شد و وقتي با مهدي بالاي سرش رفتيم ديدم زبونش از دهنش در اومده. مهدي خنديد و گفت: بفرما، نگفتم خودشم همين جوري ميشه. چند ساعت بعد يكي از بچهها اومد و گفت: مهدي فقاني كه مجروح شده بود و عقب نميرفت. شهيد شد. رفتم بالاي سرش ديدم اونم زبونش از دهنش اومده بيرون. خندهام گرفت؛ گفتم: نكنه منم اين جوري بشم ".
خيلي راحت شهادت برادرش را شرح ميداد. اصلاً اين مسئله خيلي قبل برايش حل شده بود. آن وقت كه با هم در چند عمليات شركت كرده بودند. از همان موقع حساب اين وقت را كرده بودند.
ناآشنا و غريب به منطقه به جايي كه گفتند بايد آنجا چادر دسته را بر پا كنيم، رفتيم. وسائل را تداركات قبلاً آورده بود اما در آن تاريخي و سرماي شب نمي شد چادر زد. شبهاي خوزستان، آن هم بيابان و دشتش بر عكس روزهايش، سرد و يخي است. گله به گله بچهها آتش روشن كردند. شانس آورديم تداركات دلش سوخت و جعبه مهماتهاي خالي را براي گرم شدن داد. ساعت نزديك يازده شب بود. بايد فكري براي خواب ميكرديم. از محمود آدرس چادرهاي گردان شهادت را پرسيده بودم. فهميدم فاصله چنداني با ما ندارند. همراه علي به طرف چادرشان رفتيم. يكي يكي چادرها را سرك كشيدم بلكه آشنايي پيدا كنم. گردان شهادت در مراحل اول عمليات شركت كرده و آسيب ديده بود. از همه مهمتر اينكه فرماندهاش جواد صراف به شهادت رسيده بود.
"عباس جليلوند " كه با هم در عمليات والفجر هشت در گردان شهادت بوديم با ديدن من صدايش بلند شد. پس از سلام و عليك آدرس چادر حميد كرمانشاهي را گرفتم.
حميد مسئول يكي از گروهانها بود. وقتي در باره قيداري از او سؤال كردم، خيلي راحت در جوابم گفت: "خوش به حالش ". اوهم شهيد شد. هيچ وقت او را نديدم كه از شهادت بچهها ناراحت شود و يا ضعيف و سستي به خود راه بدهد؛ هميشه در برابر خبر شهادت بچهها ميگفت: "ما بايد دعا كنيم كه دوستانمون شهيد بشن؛ مگه نميخواهيم اونا به آرزو و سعادتشون برسند پس خوش به حالشون كه شهيد شدن ".
با ديدن حميد خوابمان نميگرفت؛ خيلي با حال از وضعيت منطقه تعريف ميكرد با حال و دلچسب ميگفت: "اون جايي كه ما بوديم نزديك سه راه شهادت يه دوشكا هست كه خيلي اذيت ميكنه. خلاصه آقا حميد ايشالله بشنوم كه رفتي و زديشها ". با خنده گفتم: "اصلاً فكرشو نكن. من يكي نميتونم بزنمش " با تعجب گفت: "ا چه طور مگه؟ هنوز جلو نرفته بريدي؟ " گفتم: "نه نبريدم آخه من آرپيجيزن نيستم كه اونو بزنم ".
بعد از مقداري صحبت درباره وضعيت منطقه ديدم حالش عوض شد و در خودش فرو رفت و با چهرهاي گرفته گفت: "دادش جون! يه چيزي توي شلمچه ديدم كه خيلي حالمو گرفت "؛ با تعجب قضيه را جويا شدم. آخرهيچ وقت حميد را به آن ناراحتي و پكري نديده بودم؛ سرش را پايين انداخت و گفت: "بعد از اون شبي كه بچههاي گردان حضرت علياصغر(ع) (از لشكر سيدالشهدا(ع)) زدند به خط عراق و برگشتن عقب، چند تا از بچههاشون كه شهيد و مجروح بودند، جا موندن. دو سه روز گذشته بود كه يه شب از جلو خاكريز سر و صدايي اومد. بچهها گفتند مث اينكه كسي اون جلوست. از خاكريز رد شدم و رفتم جلو. از سر و صداش فهميدم بايد نيروي خودي باشه. دو سه تا از بچهها رو صدا كردم كه كمك كنيم بياريمش. وقتي آورديمش توي خاكريز ديدم نوجواني است حدود شونزده هيفده ساله كه بر اثر تركش خمپاره داغون شده بود. اونو روي برانكارد گذاشتم و به بچهها گفتم ببرنش عقب. چند ساعت بعد وقتي كه به خاكريز پشت سرمان رفتم متوجه شدم يكي درخواست كمك ميكنه. رومو كه برگردوندم، ديدم همون مجروحهاس. وقتي پرسيدم اينجا چه كار ميكني؟ گفت: بچهها منو گذاشتن اينجا و خودشون رفتن جلو. دست منو گرفت و گفت برادر جون. تو رو خدايه كمي آب و غذا بهم بده. سه روزه كه هيچي نخوردم. گفتم باشه الان ميرم برات يه چيزي مييارم بخوري تا بعد بگم بچهها ببرنت عقب. دستي به سرش كشيدم. نگاهي توي چشماي ملتمسش انداختم و بلند شدم كه برم براش غذا و آب بياورم. هنوز چند متري دور نشده بودم كه يهو سوت خمپارهاي منو به خيز واداشت. تركشها، زوزهكشان از بالاي سرم رد شدند. بلند كه شدم، ياد اون افتادم سريع دويدم طرفش. سرم گيج رفت. نزديك بود بخورم زمين. رو پاي خودم بند نبودم؛ چشمام سياهي رفت؛ هيچي ازش نمونده بود، هيچي؛ خمپاره درست خورده بود روي بدنش ".
اين حرف حميد، بدجوري حالم را گرفت؛ كاشكي نشنيده بودم. خيلي راحتتر بودم شب را همان جا كنار حميد خوابيدم و صبح فرا چادرها را در محلي كه برايمان مشخص كرده بودند برپا كرديم.
شبها غرش انفجار به گوش ميرسيد؛ چند روزي از استقرارمان ميگذشت. هر روز اخبار تكان دهندهاي از جلو ميآمد؛ يكي از همان روزها خبر آمد: "شب قبل دشمن در منطقه اقدام به پاتك سنگيني كرده كه با شكست رو به رو شده و عجيب ضربه خورده است " بلندگوي تبليغات گردان كه بر چوبي پوست كنده و سفيد؛ بالاي خاكريز نصب شده بود، اذان ظهر را پخش ميكرد. مقابل منبع آب، بچهها با آستينهاي بالازده و پوتينهاي نوك پا، صف بسته بودند تا وضو بگيرند. كنار بچهها ايستاده بودم كه يك دفعه از دور دستهاي آسمان نعره هواپيما به گوش رسيد. اول با بيتفاوتي، آسمان را براي پيدا كردن هواپيما جستجو كرديم با ديدن چندين فروند هواپيمايي كه آسمان را قرق كرده بودند، جا خورديم. ظواهر نشان ميداد كه قصد بمباران اردوگاه را دارند جهت مسيرشان به طرف ما بود.
آسمان اردوگاه پر شد از هواپيما هر كدام به طرف ميدويديم. دمپايي از پايم درآمد و پابرهنه ميان خار و خاشاك بيابان شروع كردم به دويدن. ناخودآگاه از چادرها دور شديم كل منطقه پر بود از نيرو. لشكر نجف اشرف و لشكر عاشورا هم در نزديكي ما مستقر بودند. هواپيماها يكي يكي شيرجه رفتند و هر كدام بمبهاي خود را روي يك جا خالي كردند. اكثر بمبها خوشهاي بود؛ تمام دشت شده بود انفجار، آتش و دود سفيد. صداي فرياد بچهها در ميان انفجار گم شده بود. اوضاع خيلي بد شده بود. همراه علي و بابااكبري در كانال كم ارتفاعي بوديم كه انتهايش به پل بتوني روي جاده ميرسيد. به پيشنهاد من مسيرمان را به طرف پل پيش گرفتيم تا در زير آن از بمباران در امان باشيم. همه چيز را تمام شده و نابود ميپنداشتيم. احساس ميكردم همه داغون شدهاند و فقط اين ما هستيم كه سالم ماندهايم؛ در بيايان كسي به چشم نميخورد همين صحنه هراسم را دو چندان ميكرد.
غرشي شديد، سرمان را رو به بالا برگرداند و به زور نگاههايمان را به سمت خود كشاند. چند فروند از هواپيماها قصد بمباران اردوگاه گردان تخريب را كه ميان نخلستان كنار رود كارون بود، داشتند. شايد قصدشان جاده، كه ماشينها با سرعت هر چه تمامتر در آن تردد ميكردند هم بود. زوزه وحشتناك بمبها، لرزه سختي بر تنم انداخت. آنجا را انتهاي زندگي دانستم. پهلوي خود فكر كردم اين بمبها اگر فقط بر رويمان بيفتد تكه بزرگمان گوشمان است. پس واي اگر منفجر شوند. هر آن خودم را براي متلاشي شدن آماده ميكردم؛ احساس كردم الان است كه بندبند بدنم از هم جدا شود و هر تكه به سويي پرت شود. خواستم آيه "وجعلنا... " را بخوانم ولي فكر كردم دير شده و بايد شهادتين را بگويم. ترس قدرت هر كاري را سلب كرده بود. بريده بريده و با هراس گفتم: "اشهد... و جعلنا ... " فرياد "يا صاحبالزمان(عج) " علي كه از عمق جانش برخاست؛ مرا با وحشت به زمين چسباند. بمبها بالاي سرمان ميچرخيدند و ميآمدند. سرم را بر خاك سرد فشار دادم. بوي علف خيس در مشامم دويد اما من در آن لحظه تنها به آنچه كه لحظاتي بعد اتفاق خواهد افتاد فكر ميكردم. زوزه بمبها همچون سمبادهاي مغزم را ميساييد.
تپ تپ تپ ... تنها صدايي بود كه به گوش رسيد. هراسم بيشتر شد. حالا ديگر بايد تكه تكه شده باشم بايد متلاشي و پودر شده باشم. دقيقهاي را به همان حال درازكش ماندم. صداي ضربان سنگين و تند قلبم را در سرم ميشنيدم. آرام و بااحتياط سرمان را بلند كرديم و با چشماني گرد شده بمبهايي را كه جلويمان در گل فرو رفته و عمل نكرده بودند، پاييديم. آنهايي كه در اطراف بودند، از جمله من، علي و بابااكبري سراسيمه به طرف جمع بچهها دويديم.
يكي يكي نماز ظهر و عصر را در چادرها خوانديم و به كنار درختچههاي آن سوي خاكريز رفتيم و مشغول كندن سنگر و جان پناه شديم. هر از چندگاه راديو آژير وضعيت قرمز ميكشيد. بچهها ميگفتند: "دشمن به خاطر شكست سختي كه ديشب توي جبهههاي زميني خورده، امروز خيلي جاها رو بمباران كرده "، ساعاتي كه گذشت ديگر از هواپيما خبري نشد. ناگهان چشمم به "محمد شبان " افتاد؛ جوان لاغراندام، آرام، بيهيچ كلام و ساكت و پاك. نخستين دفعهاي بود كه به جبهه ميآمد. شانس آورد كه صبح نيامده بود. در پادگان "شهيد بهشتي " تهران پاسدار وظيفه بود و داوطلبانه مأموريت سه ماهه براي جبهه گرفته بود و از بچهها سراغ ما را گرفته و پيدايمان كرده بود. با ديدن او خيلي خوشحال شدم. متانت و آرامياش برايم قابل تحسين بود به اتفاق او و علي پيش حاج اميني، فرمانده گردان رفتيم. هر چه اصرار كرديم فايدهاي نبخشيد؛ بيخود نبود كه قبل از رفتنمان بچهها نصيحت كردند اينكار را نكنيم چون حاجياميني خيلي يك دنده است واگر بگوييد نه ديگر جواب مثبت نميدهد. همين طور هم شد. با نه گفتنش بدجوري حال هر سه مان را گرفت و بيشتر از ما، حال محمد را چون دل و دماغ اينكه به گردان ديگر برود و در محيطي كه شايد برايش غريبانه بود سركند را نداشت، مخصوصاً كه ما را پيدا كرده بود.
دست به دامان "مهدي خراساني " معاون گروهان يك شديم. مهدي گفت شما اشتباه كردين خودتون رفتين پهلوي حاجي. اول به من ميگفتين حالا هم چيزي نيست. شما لازم نيست بياين، من خودم ميرم و حلش كنم. ساعتي بعد مهدي خندان به چادر ما آمد و گفت: "خب اول حق و حساب منو بدين كه كارتونو درست كردم " محمد در پوست خود نميگنجيد؛ يكراست پهلوي طحاني رفتيم و ترتيب آمدن محمد را به دسته سه داديم.
بعد ازظهرها اوقات فراغتمان را گاهاً با "زو " بازي ميگذرانديم كه از پيشنهادات "احمد بوجاريان " بود. ساعت چهار كه ميشد، يكي از بچهها با آفتابه دور تا دور زمين بازي را آب ميريخت ومثلاً خطكشي ميكرد؛ ساعتي كه از بازي ميگذشت، بچههاي ديگر دستهها هم براي بازي تيم تشكيل ميدادند.
هر روز صبح پس از نماز جماعت زماني را كه تا هنگام صبحگاه وقت داشتيم، زيارت عاشورا ميخوانديم. يكي از همين صبحها بود كه دلم گرفت و از چادر زدم بيرون. كنار كتري كه روي اجاق دستساز گلي ميجوشيد، نشستم. نسيم دلنشين در رفت و آمد بود. بر روي كلوخي نشست بودم و با خودم فكر ميكردم كه يك نفر آمد كنارم نشست. در حالي كه سعي ميكرد با پشت دست اشكهايش را پاك كند، روي كلوخي نشت. "مسعود كارگر " بود بيسيمچي دسته. دستم را روي آتش گرفته بودم تا گرم شوم. دستش را روي دستم گذاشت و گفت "خوبي داداش جون؟ " با تعجب گفتم: "چي شده؟ داداش جون؟ " با تبسمي گفت: "اين آخريها ميخوام باهات عقد برادري ببندم ".
در سرماي صبحگاهي كنار آتش در حالي كه زمزمه زيارت عاشورا از داخل چادر به گوش ميرسيد، دست در دست يكديگر گذاشتيم و عقد اخوت را خوانديم. مسعود كارگر جوان كم سن و سالي بود چه بسا مثل ديگر بچههاي بسيجي جثهاش هم درشت نبود ولي خيلي دلسوز بود اگر نيروها احتياج به نان، آب وغذا داشتند خيلي سريع در رفع آن مشكل كمك ميكرد.
يكي از روزها گروهان سه و روز بعد از آن گروهان دو به خط رفتند. خيلي حالم گرفته شد؛ آخر آمده بوديم گروهان يك كه زودتر راهي خط شويم اما اين بار از سه شروع كردند. بعد ازظهرها "ستاراميني " برنامه راهپيمايي در جاده خاكي مقابل اردوگاه ميگذاشت. هر قدم كه در جاده برميداشتم به ياد رزمهاي شبانه و تاكتيكهاي قبل از عمليات والفجر هشت ميافتادم.
سرانجام نوبت به ما هم رسيد. ديگر غروبها روي خاكريز نشستن و منطقه شلمچه را از دور نظاره كردن به پايان رسيد. شلمچه برايم ابهتي خاص پيدا كرده بود. احساس ميكردم جايي است دستنيافتني و حالا دارم به آنجا ميروم. ناهار را كه خورديم سوار اتوبوسها شديم و پس از قرار گرفتن جاده آسفالت، به طرف خرمشهر حركت كرديم. در راه، آخرين شوخيها و لحظات خوش و خنده را با شفيعي سپري كردم. شفيعي خندهاي كرد و گفت: "داود آبادي! تو با اين هيكل گندهات بايس كوله پشتي تو بندازي پشتت و بدويي توي خاكريز و بري جلوي سنگر وايسي بگي بازم مدرسم دير شده. آخه چيكار كنم ". خنده وشادي به اوج رسيده بود. همه ناخودآگاه لبخند بر لب داشتند؛ باورش سخت بود. آنهايي كه به سوي نبرد ميروند و به سوي مرگ، آن هم در سختترين شرايط و اوضاع و بدترين وضع، اينگونه شاد و خندان باشند. اصلاً انگار نه انگار به جنگ ميروند. شايد اگر به مجلس جشن و يا عروسي ميرفتند، اين اندازه شادي نميكردند. آنجا بود كه به ياد حرف امام در باره رزمندگان افتادم. آن جمله را با رنگي خوش بر پلاكاردي در راهآهن قم نوشته بودند "جوانان ما وقتي به ميدان جنگ ميروند انگار به حجلهاي دامادي ميروند ".
ماشينها وارد جاده آسفالت فرعي در سمت راست شدند كه به گفته بچهها جاده شلمچه - بصره بود. موشكهاي ضد هوايي بر روي سكوهاي پرتاب، روي دژ آماده شليك بودند. بيخود نبود آمار هواپيماهاي ساقط شده دشمن تا بدان حد زياد شده بود؛ آفتاب هنوز بر جا بود كه اتوبوس جلوي سولهاي ايستاد وسايل و تجهيزاتمان را جمع كرديم و پياده شديم.
با راهنمايي "سيد مجتهدي " معاون گردان حمزه، هر دسته به داخل سولهاي رفت. ساعتي بر پتوي خاك گرفته كف نشستم و پشتم را به ديوارآن تكيه دادم. تنها يك فانون به داخل سوله روشنايي ميبخشيد. سوله هنوز كاملاًً درست نشده بود چرا كه در نداشت و به جاي آن مشما آويخته بودند. تجهيزات را از خودمان باز كرديم، پوتينها را درآورديم و به طرف بيرون راه افتاديم تا براي نماز مغرب و عشا وضو بگيريم.
گروپ، گروپ خمپاره از اينجا نزديكتر بود. هنوز سرخي خورشيد بر آسمان شعاع انداخته بود كه منورها در آسمان روشن شدند. منور چراغ شبپرستان بود. چراغ آناني كه با وجود علاقه فراوان به تاريكي و ظلمت، باز از شب و تنهايياش ميترسيدند. صف طويلي جلو منبع آب ايجاد شده بود. مجتهدي آمد و گفت: "اين جوري وانيسين جلو رو نيگاه كنين، زود باشين وضو بگيرين برين تو سنگر؛ امكان داره اينجا رو بزنه ".
هنوز حرفش تمام نشده بود كه صداي انفجار شديدي از آن سوي جاده آمد. خيلي جا خوردم. بقيه هم مثل من ترسيدند. خوب كه توجه كرديم، توانستيم سه قبضه توپ 130 ميليمتري را آن سوتر ببينيم و در پي آن دومين گلوله هم شليك شد. حالا ديگر بايد سريع به داخل سولهها ميرفتيم چون هر آن امكان داشت دشمن جواب شليك توپخانه را بدهد. وضو گرفتيم و به طرف سولهها حركت كرديم.
نماز مغرب و عشا را كه خوانديم، شام مختصري آوردن. بر روي دژ نشستيم و با چشمان جويندهمان آتش و انفجارهاي برخاسته در خط مقدم را پاييدم. خسته شديم و رفتيم كه بخوابيم.
روز بعد، از صبح وسايل و تجهيزاتمان را جمع و جو كرديم و هر لحظه براي حركت آماده شديم. يكي از بچهها گفت: "بابا جون اينقدر حول نكنين. توي روز كه ما رو نميبرن جلو. بايد هوا تاريك بشه تا دشمن ما رو نبينه ". همين طور هم بود. نماز مغرب و عشا را كه خوانديم و انتهاي تويوتا در جاده ايستادند، هر چند نفر سوار يكي از آنها شديم. وقتي كه همه سوار شدند با فرمان سيد مجتهدي، ماشينها حركت كردند. در كنار جاده جعبههاي كوچك كه ظاهراً داخل هر كدام فانوس بود، وصل شده بود تا ماشينها كه با چراغ خاموش به طرف خط ميروند از داخل جاده منحرف نشوند. جعبهها فقط يك سوراخ داشتند آن هم به طرف عقب خط.
ماشين وارد جادهاي خاكي در سمت چپ شد. مقداري كه رفتيم خاكريزهها و سنگرهاي منهدم شده دشمن به چشم خورد. بوي لاستيك سوخته، بوي تعفن و خون از همه جا به مشام ميرسيد. ساعتي ماشينها جلو سنگر فرماندهي لشكر ايستادند. دقايقي بعد فرمان حركت كه صادر شد؛ حركت كردند و وارد جادهاي شدند كه آب آن را احاطه كرده بود. هيچ به چشم نميآمد جز انعكاس منورها در آب كه ميلرزيد و محو ميشد. انفجار گلولههاي كاتيوشا در جايي كه حالا به طرف آن ميرفتيم، خبر نزديك شدن به خط مقدم را ميداد. هر چه نزديك ميشديم صداي انفجارها و تعدادشان بيشتر ميشد. سرمايي شديد از سطح آب بر ميخاست و بر جانمان مينشست. گهگاه خمپارهاي آن سوتر منفجر ميشد و در پي آن ستوني از آب بر ميخاست و آرام پايين ميآمد. در جايي از خط، خيلي دور، خودرويي كه نميشد تشخيص داد متعلق به كدام طرف است در آتش ميسوخت.
بچهها از گروهان دو و سه و پاتكي كه خوردهاند، صحبت ميكردند. ميگفتند پاتك خيلي سنگين بوده و دشمن توانسته خط را از دست آنها خارج كند و حتي چند نفر را هم اسير كرده است اما ساعتي بعد قواي كمكي رسيده، منطقه را پس گرفتهاند و اسراي ايراني را كه آزاد كردهاند هيچ، خود عراقيها را هم اسير گرفتهاند.
نزديك به خط، ماشينها كنار خاركريزي ايستادند. همه با سرعت پريديم پايين و شروع كرديم به دنبال ستون نفرات دويدن. سكوت مرگ آور و هراسناكي بر آن قسمت حاكم بود؛ همچون آرامش قبل از طوفان. مسير خود را در بين تجهيزات منهدم شده و متلاشي ادامه داديم. در انتهاي جاده خاكي، به دژ بزرگي رسيديم كه به "دژ عمار " معروف بود. سنگر سرپوشيده پست امداد در مقابل قرار داشت. كمي آن طرفتر چيزي حدود پنج يا شش آمبولانس تويوتا كه سوخته بودند و هيچ چيز الا اسكلتي سياه و فلزي از آنها باقي نمانده بود، ورودمان را به خط، خير مقدم ميگفتند.
كنار در سنگر پست امداد، بر روي برانكارد، پيكري در زير پتوي آغشته به خون دراز كشيده بود. چهرهاش هم زير پتو بود. آرام خوابيده بود. بي هيچ دغدغهاي. چشمم كه به او افتاد، حساب كار دستم آمد. چرا كه همه آنان كه از آنجا ميگذشتند، بيتفاوت از كنار شهيد رد ميشدند و اين خود نشانهاي بود از وخامت اوضاع. در مهران اگر كسي شهيد ميشد، همه به طرفش ميدويدند و او را داخل پتو ميگذاشتند و به عقب ميبردند. حتي براي لحظهاي پيكر شهيد بر زمين نميماند اما آنجا از اين خبرها نبود.
طحاني، هر دو سه نفرمان را داخل چالهاي به نام سنگر قرار داد. شب اول، من، علي و عارفي در يك سنگر قرار گرفتيم. ساعتي نگذشته بود كه عصاي مچي تركش خوردهاي پيدا كردم كه داخل سنگر افتاده بود. توانستم بفهمم متعلق به چه كسي است. عصا مال هيچ كس نبود جز "محمد رستمي " از بچههاي گردان مالك. محمد رستمي در عمليات والفجر مقدماتي يك پايش از بالاي زانو قطع شده، يكي دو سال هم در اسارت نيروهاي عراقي بود كه به خاطر معلوليتش آزاد شده بود. جوان پرجنب و جوشي بود. لحظهاي آرام و قرار نداشت. از زمان آزادي، يكراست آمده بود جبهه. جبهه شده بود خانه اولش. در اردوگاه كوهستاني كوزران كه بوديم جلوتر از بقيه بچههاي گردان مالك، با عصا، كوهها را زير پا ميگذاشت. در فوتبال هم حرف نداشت آن هم با عصا.
خلاصه كارهايي ميكرد كه از آدمي كه يك پايش قطع شده باشد بعيد به نظر ميرسيد. با ديدن عصاي تركش خورده هراسي در دلم افتاد كه نكند رستمي شهيد شده باشد. لحظهاي بعد خودم را دلداري دادم كه اگر شهيد شده باشد، خواست خودش بوده است و اگر نه پس از آزادي از اسارت به جبهه نميآمد.
عارفي در كنار سنگر دفترچه خاطراتي پيدا كرد كه تركش سينهاش را دريده بود اما نوشتههايش را ميشد خواند. آن را داخل كيف ماسكش گذاشت. پرژكتور تانكهاي عراقي، نور سبز رنگي از خود ساطع ميكردند. ستون نور سبز در دشت ميگشت و گاهي به سوي آسمان ميرفت. همچون ستوني قطور كه زده باشند تا آسمان ميرفت. شب اول را در ناآشنايي گذرانديم. آن طور كه هميشه از آن نفرت داشتم. با خود ميانديشيدم: "اگر الان عراق پاتك بزند، تكليف ما چيست كه وضعيت منطقه را نميدانيم؟ "
هوا كاملاً روشن شده بود اما انگار عراقيها در خواب بودند. خط همچنان ساكت بود. از خمپاره هم خبري نبود. از جوهري پرسيدم: "اين سه راه مرگ كه ميگن اگه پشه بره رو هوا با تير قلبشو سوراخ ميكنن، كجاس؟ " با خنده گفت: "همون جايي كه ديشب از ماشين پياده شديم. "
خيلي تعجب كردم. چرا كه درباره سه راه مرگ چيزهاي عجيبي شنيده بودم. بچهها ميگفتند: "جواد صراف فرمانده گردان شهادت، دم سه راه، وقتي كه از ماشين پياده شده بر اثر انفجار خمپاره به شهادت رسيده است ".
اما آنچه كه ما ديديم هيچ نبود جز جادهاي خاكي و دو خاكريز با مقداري تجهيزات سوخته. البته آن هم در ظلمات شب بود. معلوم نبود اگر در روشنايي روز آنجا بروم چه ميبينم.
سكوت حاكم بر دشت و خط، بيشتر از شلوغي به وحشتم ميانداخت. با روشن شدن هوا مثل نابينايي كه بينايي به دست بياورد، به اين طرف و آن طرف رفتم تا هر چه بهتر اطرافم را بشناسم. صداي تيراندازي و داد و بيداد در انتهاي خاكريز سكوت دشت را شكست. بالاي دژ كه رفتم، ديدم چند عراقي كه عليالظاهر مجروح بودند و در پاتكهاي شبهاي گذشته در منطقه جا مانده بودند، با روشن شدن هوا، در حال بازگشت به خطوط خود هستند.
تك و توك خمپارهها شليك شدند. تا آن حد كه ديگر به راحتي نميشد در خاكريز تردد كرد. آن روز را در سنگرهاي تعبيه شده بر روي دژ به نگهباني و زير نظر گرفتن تحرك تانكهاي عراقي گذرانديم.
بکشید ما را ملت ما بیدارتر میشود. امام خمینی